و عقدى پس بجانب پيغمبر آمد تا خبر ابو سفيان به او رساند من استر را دوانيدم و بر او سبقت گرفتم و نزد پيغمبر رفتم او در عقب من درآمد و گفت يا رسول اللّه ابو سفيان است كه دشمن خداست و ما را بر او دست داده بىعهدى و عقدى بگذار مرا تا گردن او را بزنم من گفتم يا رسول اللّه ابو سفيان را امان ده كه من او را اينجا آوردهام پس نزد پيغمبر نشستم و گفتم به خدا كه امروز به غير از من با پيغمبر راز نگويد و نگذارم كه كسى ديگر در باره ابو سفيان چيزى بعرض رساند و چون مبالغهء ابن خطاب در باب كشتن ابو سفيان دراز كشيد گفتم ابن خطاب شتاب مكن به خدا كه اين مرد از عبد منافست و اگر از عدى ميبود مضايقه نميكردم گفت مهلا يا عباس پس پيغمبر فرمود كه او را امان داديم تا بفردا كه نزد ما آئى روز ديگر ويرا نزد پيغمبر آوردم فرمود ويحك يا ابا سفيان وقت آن نيامد كه از سر يقين بدانى كه هيچ خدائى نيست مستحق پرستش مگر او سبحانه ابو سفيان گفت پدر و مادرم فداى تو باد چه رحم پيوندى و كريم و رحيم و حليمى به خدا سوگند كه من دانستم كه اگر با او خدائى ديگر ميبود در روز بدر و احد بفرياد ما ميرسيد فرمود كه وقت آن نيامد كه بدانى كه من رسول خدايم و فرستادهء او به حق گفت پدر و مادرم فداى تو باد در اين كلمه در نفس من ترددى هست من گفتم به او گواهى به حق بده پيش از آنكه گردن تو را بزنند گفت مرا در اين حديث دو ماه مهلت بدهيد پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود چهار ماه تو را مهلت دادم به من امر كرد كه او را ببر بگذر - گاه لشكر بنشان تا مردم ويرا بهبينند و بدانند كه ويرا امانست گفتم يا رسول اللّه ميدانيكه وى فخر را دوست دارد و طمع تعظيم و تشريف دارد از قريش پس از شما توقع بيش از اين دارد رسول فرمود كه هر كه در سراى او رود ايمن است و هر كه در مسجد الحرام درآيد ايمن است و هر كه در خانهء خود رود و در به بندد در امانست عباس فرمود من وى را همراه گرفتم و در ره گذر تنگ بداشتم تا قبيله قبيله و گروه گروه لشكر بر وى ميگذشت و وى ميگفت اينها چه كسانند من ميگفتم فلان قبيله تا كه رايت رسول اللّه در كتيبهء خضراء نمايان شد و سواد عظيم پديد آمد و از مهاجر و انصار همه غرق آهن كه هيچكس مثل آن نديده بود گفت اينها چه كساند كه بحشمت و هيبت و سطوت ايشان هيچكس را نديدهام گفتم هذا رسول اللّه فى المهاجرين و الانصار گفت يا ابا الفضل پسر برادرت پادشاهى عظيم يافت گفتم ويحك اين شوكة نبوة است پس همه متوجه مكه شدند و حضرت فرمود كه رايت مرا در جحون كه اعلى مكه است بزنيد و از آنجا پيش مرويد تا من برسم پس امر كرد كه از جنك دست بكشند و با هيچكس قتال نكنند مگر با آنكه در مقام مجادله درآيند و بكشتن چهار كس امر فرمود عبد اللّه بن سعد بن ابى سرح و حويرث بن نفيل و عبد اللّه بن خطل و مقيس بن ضيامه و دو زن مغنيه كه در غنا هجو پيغمبر خواندندى نيز امر بقتل كرد و فرمود
تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى ) — صفحة 348
مساهمون: الملا فتح الله الكاشاني
ص٣٤٨