تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى ) — صفحة 347

مساهمون:

ص٣٤٧
مكه شد و اين صورة در دهم شوال بود در سال هشتم از هجرة ابو سفيان بن حارث و عبد اللّه بن اميه در اثناى راه بر موضعى كه به نيق العقاب مشهور است باردوى همايون پيوستند و التماس كردند كه با پيغمبر ملاقات كنند حضرت رخصت دخول نداد و فرمود بسبب آن جفاها و ايذاها كه از ايشان به من رسيده طاقت آن ندارم كه ايشان را به بينم ام سلمه پيش آمد و گفت يا رسول اللّه يكى پسر عم تست و ديگرى پسر عم و داماد تو فرمود اما ابن عم من هتك حرمت من كرد و از بيحرمتى چيزى فرونگذاشت و اما پسر عم و داماد من در مكه سخنان نالايق و غير واقع در حق من گفته چون اين خبر بايشان رسيد ابو سفيان پسركى كوچك با خود داشت گفت به خدا كه اگر پيغمبر اذن من ندهد و مرا اجازهء دخول نفرمايد من دست اين كودك بگيرم و سر در بيابان نهم تا از گرسنگى و تشنگى هر دو هلاك شويم اين سخن را به حضرت عرض كردند بر حال ايشان رحم فرمود و رخصت دخول داد ايشان درآمدند و اسلام آوردند و حضرت مىآمد تا به منزل ظهران نزول اجلال فرمود و چون خبر رسول بر قريش پوشيده بود و هيچ كس از مكه بمدينه نميرفت تا كيفية احوال را از او به پرسند و از جانب پيغمبر بسيار خايف بودند در همين شب كه پيغمبر بظهران فرود آمده بود ابو سفيان بن حرب و حكيم بن حذام و بديل بن ورقاء به تجسس اخبار از مكه بيرون آمدند عباس گفت من نيز انديشه ميكردم كه اگر رسول بدين جمعيت مكه درآيد از قريش اثرى نخواهد ماند پس در آنشب بر استر رسول سوار شدم و باراك آمدم به قصد اينكه شايد هيزم كشى يا كسى كه شير به مكه برد به بينم و او به مكه رود به او بگويم كه قريش را خبر كند تا بيرون آيند و از رسول امان خواهند و در حدود اراك ميگشتم ناگاه آواز ابو سفيان به گوش من رسيد و آتشهاى عظيم را كه در اردوى حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم افروخته بودند از دور بديدند گفتند اين چه آتشست بديل گفت آتش بنى خزاعه است ابو سفيان گفت اين آتش زياده از آن است بديل مىدانست كه لشگر رسول‌اند اما تجاهل ميكرد عباس گويد كه چون آواز ايشان شنيدم گفتم يا ابا سفيان گفت يا ابا الفضل توئى و اين كنيهء عباس است ابو سفيان گفت پدر و مادرم فداى تو باد اين كيست كه در پيش تست گفتم اين رسولخداست با لشكر ظفر پيكر كه ده هزار مردند شما را طاقت مقاومت نيست گفت يا ابا الفضل تو در اين باب چه راى مىبينى و صلاح چيست گفت صلاح اينستكه بر پس اين استر سوار شوى و ببائى نزد پيغمبر تا از براى تو از او طلب امان كنم و به خدا سوگند كه بر تو ظفر يابد و گردن تو را بزند پس او در عقب من سوار شد و من استر را ميدوانيدم تا او را در ميان لشكر در آوردم و بهر آتشيكه ميگذشتم ميگفتم اينعم رسول است كه بر استر رسول سوار است تا آنكه بگذشتم به آتش عمر ابن خطاب ابو سفيان را شناخت گفت شكر مر خدايرا كه ما را بر تو دست داد پى عهدى