تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى ) — صفحة 172

مساهمون:

ص١٧٢
بعبد اللّه گفت عبد اللّه گفت صبر كن تا بمدينه روى كه ترا گرسنگى چندان باشد كه بيادت نيايد كه خصومت و نزاع چه باشد نزد عبد اللّه جماعتى از اقوام او ايستاده بودند كه از جمله ايشان زيد بن ارقم بود پس عبد اللّه بايشان گفت كه اينهمه از شما شده است اگر فضله طعام خود را به اين نوع كسان نميداديد ايشان با ما خصومت نميكردند بخداى كه مثل ما و مثل ايشان نيست الا آنچه قائلى گفته كه سمّن كلبك يا كلك يعنى فربه كن سك خود را تا ترا بخورد به خدا اگر بمدينه مراجعت كنم عزيز ما ذليل‌تر ايشانرا از مدينه بيرون كنند مراد او با عز نفس خبيث خودش بود و مراد باذل نفس طيب حضرت رسالت زيد بن ارقم از اين در غضب شد و گفت توئى بيمقدار در ميان قوم خود و محمد در عزت و ارجمنديست از جانب حق تعالى به خدا من بعد ميان ما و تو دوستى نباشد ابن ابى گفت خاموش باش كه بازى ميكردم زيد حضرت را از اين قضيه خبر داد عمر حاضر بود گفت يا رسول اللّه بفرما تا گردنش بزنم پيغمبر فرمود كشتن او سزاوار نيست چه جمعى مسلمانان بوى بازبسته‌اند پس به جهت تسكين فتنه بكوچ كردن امر فرمود پس مردم از آن جا كوچ كردند اسيد بن حصين گفت يا رسول اللّه چيست كه در وقت چنين كوچ كردهء گفت اى اسيد آيا نشنيدهء كه صاحب شما گفته است كه چون بمدينه رسيد عزيزتر ذليل‌تر را اخراج كند گفت يا رسول اللّه اگر خواهى ويرا اخراج كن پس گفت يا سيد الانبياء با وى مدارا فرما و اللّه اگر در آن وقت بمدينه تشريف مىآوردى قوم او براى او تاج مكلل ميساختند تا بر سر وى نهاده او را پيشواى خود گردانند چون تو آمدى آن كار ديگرگون شد و اعتقاد او آنست كه تو مانع پادشاهى او شدهء پسر او عبيد اللّه بن عبد اللّه ابى پيش آمد و گفت يا رسول اللّه اگر در كشتن جازمى امر فرما تا من او را بكشم رسول فرمود كه برو و با او مدارا كن مادام كه با ما باشد القصه از آنجا كوچ كردند و آن روز و آن شب ميرفتند تا روزى ديگر در وقت چاشت آفتاب گرم شد همه رنجور و كوفت ناك شدند پس بعد از نماز از آنجا كوچ كردند و ميرفتند تا سحر ببقعا رسيدند و آنموضعيست قريب بقيع بر كنار آب حجاز آنجا فرود آمدند و چون بارها بگشادند بادى سخت برخاستكه همه از آن خائف شدند و شتر رسول در آنشب گم شد حضرت فرمود كه منشاء اين باد آنست كه در مدينه يكى از اكابر وفاة كرده گفت كيست يا رسول اللّه فرمود رفاعه و او يكى از منافقان بود شخصى از اهل نفاق گفت عجب از محمد كه خبر ميدهد كه در مدينه چه حادثه واقع شده و خبر از شتر گم شده خود ندارد فى الحال جبرئيل نازلشد سخن آن منافق را بعرض سيد كاينات رسانيد و موضع آن شتر را بوى نمود با اصحاب گفت من غيب نميدانم و ليكن حق تعالى قول آن منافق را به من و موضع شتر را به من اخبار