داشت و درختان بسيار و سبزهزار آنجا براى تغذى فرود آمدند و وقت نماز درآمد سليمان خواست كه وضو سازد آب نبود و دليل لشگر بر آب در بيابان هدهد بودى او را طلب كردند نيافتند ابن عباس فرمود كه هدهد آب را در زير زمين بطريقى مىبيند كه آب در قاروره مشاهده مىشود عياشى باسناد خود روايت كند كه ابو حنيفه از ابو عبد اللّه عليه السّلام طلبيدن سليمان هدهد را پرسيد فرمود تا موضع آب بوى نمايد چون او آب را در زير زمين ميبيند همچنانكه از شما روغن را در آبگينه ابو حنيفه چون اين بشنيد روى باصحاب خود كرد و بخنديد حضرت فرمود چه ميخنديد گفت من بر تو ظفر يافتم در اين سخن بالزام كردن حضرت فرمود چگونه گفت كسى كه در زير زمين آب تواند ديدن دام را در زير خاك نتواند ديد كه به گردن او مىافتد و او را ميگيرند فرمود كه ندانستهء كه چون قدر نازل شود باصرهء بينا اعمى گردد
و گفتهاند كه در نواحى بيت المقدس سليمان روزى بر تخت بود ناگاه فرجهء در مظلت طيور پديد آمد آفتاب بر سليمان افتاد نگاه كرد موضع هدهد را خالى يافت قصد تفحص آن نمود بقوله
وَ تَفَقَّدَ الطَّيْرَ
و بازجست مرغان را هدهد در ميان ايشان نبود
فَقالَ
پس گفت از روى تعجب
ما لِيَ
چيست مرا كه در ميان مرغان
لا أَرَى الْهُدْهُدَ
نمىبينم هدهد را يا چشم من بوى افتد به جهت ساترى
أَمْ كانَ مِنَ الْغائِبِينَ
يا هست از غايب شدگان از اين مجمع
چون غيبت او بر من متيقن شد فرمود كه بخداى تعالى سوگند
لَأُعَذِّبَنَّهُ
هر آينه عذاب كنم او را به جهت تأديب و مصلحت انتظام مملكت
عَذاباً شَدِيداً
عذابى شديد كه پرهاى او را بركنم و او را در آفتاب افكنم و يا در ميان مورچگان بيفكنم تا او را بخورند و يا ميان او و جفت بجدائى حكم كنم و يا او را باضداد در قفس محبوس سازم و يا از خدمت خودش برانم
أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ
يا بكشم او را براى عبرت ابناى جنس او از مرغان
أَوْ لَيَأْتِيَنِّي
يا بيايد به من
بِسُلْطانٍ مُبِينٍ
با حجتى روشن كه سبب غيبت او چه بوده تا باعث عذر او شود در غيبت
فَمَكَثَ غَيْرَ بَعِيدٍ
پس درنك كرد هدهد در حالتى كه زمان دير و دور نبود يعنى زود بازآمد به جهت خوف او از سليمان در اخبار آمده كه چون هدهد از موضع خود پرواز كرد و در هوا براست و چپ خود نگريست ناگاه باغى از بلقيس به نظر او درآمد بهدهدى رسيد كه از جانب سبا ميآمد وى را گفت از كجا ميآئى گفت از شام و يمن و با سليمان بن داود بودم گفت سليمان كيست گفت پادشاه جن و انس و وحوش و طيور آيا تو از كجا ميآئى گفت من از اين ولايتم گفت پادشاه اين ولايت كيست گفت زنيست كه او را بلقيس ميگويند و او را ملكى عظيم و وسيع است و دوازده هزار قائد