كن ، گفت : نكنم تا از يحيى زكريّا نپرسم ، از وى بپرسيد گفت : بر تو حلال نيست ، پادشاه با زن بگفت زن كينهء يحيى در دل گرفت و گفت : با او كيدى كنم كه مردم از آن باز گويند ، بگذاشت تا پادشاه به شراب بنشست او دختر خود را بياراست و گفت :
پادشاه را ساقيگرى كن تا مست شود چون مست شد خويش را بر وى عرضه كن ، و چون خواهد كه تعرّض تو كند منع كن و بگو : حاجت تو روا نكنم تا تو حاجت من روا نكنى ، چون گويد كه : حاجت تو چيست ؟ - بگو : سر يحيى زكريّا خواهم كه در طشتى پيش من آرند ؛ او برفت و ساقئى بكرد ، چون پادشاه مست شد و تعرّض او كرد او گفت :
اين ممكن نباشد تا حاجت من روا نكنى ، گفت : حاجت تو چيست ؟ - گفت : سر يحيى زكريّا در اين طشت ، پادشاه گفت : ويحك چيزى ديگر بخواه ، گفت : مرا حاجت جز اين نيست ، چندان بگفت كه : پادشاه كس فرستاد تا يحيى را بكشتند و سر او در طشت پيش او بردند و آن سر به زبان فصيح ميگفت : لا تحلّ لك ، اين زن ترا حلال نيست ، اين زن ترا حلال نيست ، و خون او در آن طشت ميجوشيد بفرمود تا پارهء خاك بر آن ريختند خون از بالاى خاك برآمد و ميجوشيد همچنين خاك بر وى ميريختند تا آن خاك به بالاى بارهء شهر برآمد و آن خون به بالا مىآمد و ميجوشيد ، اين خبر بصيحون امير بابل رسيد لشكرى ساخت تا بحرب آن پادشاه فرستد چون خواست تا بر ايشان اميرى بدارد بخت نصّر آمد و گفت : مرا بر اين لشكر امير كن كه آن مرد را كه آن بار فرستادى ضعيف بود و من در شام رفتهام و أحوال شهر و مردمان شناختهام ؛ او را امير كرد و لشكرى به او سپرد ، او بيامد و بدر شهر فرود آمد و شهر را حصار ميداد هيچگونه ممكن نشد گشادن او ، مقام دراز شد و لشكر بىبرگ شدند خواستند كه باز گردند پيرزنى از شهر بدر آمد و در لشكرگاه آمد و گفت : مرا پيش امير بريد ، او را پيش بخت نصّر بردند گفت : شنيدم كه بازخواهى گشتن اين شهر را ناگشاده و بمراد نرسيده ؟ - گفت :
آرى كه مقام دراز شد و لشكر بىبرگ شدند ، گفت : من ترا تدبيرى بياموزم كه اين شهر گشاده شود به شرط آنكه آن را كشى كه من گويم و آن را رها كنى كه من گويم ، گفت :
همچنان كنم گفت : فردا لشكر به چهار قسمت كن و به چهار گوشهء شهر بدار و بگو تا
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى ) — صفحة 272
مساهمون: مير جلال الدين حسينى ارموى (محدث)
ص٢٧٢