و قضا كرده شد و حكم رانده آمد ، چون سه روز برآمد روز چهارم گماشتگان ملك آمدند و ايشان را از زندان بيرون بردند يوسف ساقى را گفت كه : خواب نيكو ديده بود و دانست كه وى نجات يابد
[ اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ ]
نزديك خواجهء خود مرا ياد كن و حديث من بگوى و او را از حال من خبر ده و آنكه مرا بظلم در حبس كردهاند ، در اين حال جبرئيل آمد و دست يوسف گرفت و او را با گوشهء برد از زندان و پر بر زمين زد زمين اوّل بشكافت و گفت : فرو نگر تا چه مىبينى ؟ - فرو نگريد گفت : زمين دويم مىبينم ، آن نيز بشكافت ، گفت : فرونگر ؛ در نگريد زمين سوم بديد همچنين تا هفت زمين بشكافت گفت :
فرو نگر تا چه مىبينى ؟ - فرو نگريد سنگى ديد عظيم گفت : سنگى مىبينم بزرگ ، جبرئيل پر بر آن سنگ زد آن سنگ بشكافت از ميان آن سنگ كرمى بيرون آمد برگى سبز در دهان گرفته جبرئيل گفت : خدايت سلام مىكند و ميگويد : چه گمان بردهء پنداشتى كه ترا فراموش كردهام در زندان و اين كرم را در هفتم زمين در ميان اين سنگ فراموش نكردهام « 1 » اكنون بفرّ عزّت « 2 » من كه هفت سال اينجا بمانى يوسف گفت : خداى از من راضى باشد ؟ - گفت : آرى ، گفت : اينكه هفت است اگر هفتاد هم باشد هيچ باك ندارم .
در خبرست كه چون يوسف جبرئيل را ديد در زندان گفت : يا أخا المنذرين مالى أراك بين الخاطئين ؟ - جبرئيل او را گفت : يا طاهر الطّاهرين يقرأ عليك السّلام ربّ العالمين و يقول لك : ما استحييت منّى اذا استعنت بالادميّين فوعزّتى و جلالى لالبثنّك فى السّجن بضع سنين
[ فَأَنْساهُ الشَّيْطانُ ]
پس از ياد ببرد و فراموش گردانيد شرابدار « 3 » را ديو « 4 »
هامش
( 1 ) شبيه به اين قضيه است مضمون قطعهء كه سعدى در ذم تشويش و اضطراب مردم نسبت بدست آوردن روزى ساخته ( و آن معنى يك حديث قدسى معتبرى است ) :« فراموشت نكرد ايزد در آن حال * كه بودى نطفهء مدفوق و مدهوش »« روانت داد و طبع و عقل و ادراك * جمال و نطق و راى و فكرت و هوش »« ده انگشتت مرتب كرد بر دست * دو بازويت مركب ساخت بر دوش »« كنون پندارى اى ناچيز همت * كه خواهد كردنت روزى فراموش ». ( 2 ) در غالب نسخ : « بعز عزت » .
( 3 ) در بعضى نسخ : « شرابى » .
( 4 ) « ديو » ترجمهء « شيطان » است .