تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى ) — صفحة 125

مساهمون:

ص١٢٥
مسجد كنيم و اين ابو عامر از ايشان بود و پدر حنظله بود كه او را غسيل الملائكه گفتندى روز احد او را بكشتند و در معركه او را شسته يافتند رسول صلّى اللّه عليه و آله را گفتند رسول صلّى اللّه عليه و آله گفت : من ديدم فرشتگان را كه : از غسل وى پرداخته بودند با ابريق زرّين بر آسمان مىشدند و اين ابو عامر ترسا بود و راهب بود در جاهليّت چون رسول صلّى اللّه عليه و آله دعوى پيغمبرى آشكارا كرد وى بنزديك پيغمبر آمد و گفت : اين دين چيست كه آوردهء ؟ - رسول صلّى اللّه عليه و آله گفت كه : دين حنيفى است دين ابراهيم گفت كه : من بر آن دينم رسول صلّى اللّه عليه و آله گفت تو بر آن دين نهء ، او گفت كه : اين دين ابراهيم است و ليكن تو چيزى آوردهء كه از آن نيست رسول گفت : نه چنين است كه تو گفتى و لكن جئت بها بيضاء نقيّة ابو عامر گفت : امات اللّه الكاذب منّا طريدا وحيدا غريبا ، آن را كه از ما دروغ مىگويد خداى تعالى او را بميراناد غريب و رانده و تنها ، پيغمبر گفت : آمين او را ابو عامر الفاسق گفتند و او برفت و گفت : هيچ قوم را نيابم كه با تو كارزار كند الّا كه با ايشان باشم بر تو ، در احد و چند غزات در ميان كافران با رسول صلّى اللّه عليه و آله و با مؤمنان كارزار كردى تا روز حنين چون هوازن بگريختند او بنزديك ايشان بود بگريخت و بشام رفت و كس بمنافقان فرستاد كه چندانكه توانيد بساز و سلاح بدست نهيد و براى من مسجدى بنا كنيد كه من بنزديك قيصر روم ميروم تا از وى لشكرى بستانم و بيايم و با محمّد كارزار كنم و ايشان را از مدينه بيرون كنم آن جماعت بيامدند دوازده مرد بودند ثعلبه بن خاطب و معقب بن قشير و ابو حبيبه بن الأعر و عباد بن حنيف و حارثه و پسران او مجمع و زيد و نفيل الحارث بود و بخار بن عثمان و مخرج وديعة بن ثابت و مسجدى بنا كردند در پهلوى مسجد قبا و مجمع بن حارثه امام مسجد بود چون فارغ شدند بنزديك رسول صلّى اللّه عليه و آله آمدند و گفتند : يا رسول اللّه يك روز اينجا آى و يك نماز كن براى ما و اين آنوقت بود كه رسول صلّى اللّه عليه و آله ساز غزات تبوك ميكرد گفت : من مشغولم چون بازآيم بگويم كه چه بايد كردن رسول صلّى اللّه عليه و آله بازگشت : ايشان آمدند گفتند : ما مىخواهيم كه به مسجد ما آئى و آنجا نماز كنى و دعا كنى ما را ببركت ، رسول صلّى اللّه عليه و آله هنوز در شهر نرفته بود پيراهن بخواست تا درپوشد ، و برود جبرئيل آمد و گفت :