مشعله نيست از اندرون پرتو شعله چراست و اگر پرتو نيست نور [ 1 ] ازين دريچه تابان چراست اگر كسى را نور مىبايد [ 2 ] تسليم كند باشد كه كنجدهاش را بتدريج همين روغن كنى [ 3 ]
فَنَبَذْناهُ بِالْعَراءِ وَ هُوَ سَقِيمٌ
« 1 »
چون [ 4 ] فزونى تن ز من بگداخت * موج محنت مرا به خشك انداخت
دلم چون دريايى [ 5 ] همچون يونس است ( روح ) [ 6 ] روح در شكم ماهى پنهان بود چون ماهى را تنگ كردم روح مرا بصحرا رهى شد
فَنَبَذْناهُ بِالْعَراءِ وَ هُوَ سَقِيمٌ
« 1 »
شيخ چون آينه است چون درو نگرى و خود را با او [ 7 ] دهى او نيز به همان [ 8 ] قدر به تو التفات كند .
دريغ نبود غم خوردن و جوهر دل را علف چنين آتشى خسيسى كردن و اگر كسى را ديوانهوار روزگارى بر مىگذرد [ 9 ] و ازين علمها و تدبيرها نمىخورد بايد كه جز شادى نكند زيرا كه عزيزتر از عمر چيزى نيست در عالم هركى بىدستورى خداوند ( كاله ) [ 6 ] اين كالهء علم را برگيرد سارقست و سارق دست بريده باشد
وَ السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُما
« 2 » پس ترا كه دست گيرد ؟ !
هامش
( 1 ) - اصل : اين
( 2 ) - سل : نور بايد
( 3 ) - سل : همچنين بتدريج روغن كنيم
( 4 ) - سل : بيت : چون . . .
( 5 ) - سل : چو دريا
( 6 ) - سل : ندارد .
( 7 ) - سل : درو
( 8 ) - سل : همان
( 9 ) - سل : و اگر كسى ديوانهوار روزگارى بر مىگذراند
( 1 ) - قرآن كريم ، الصافّات / 145
( 2 ) - قرآن كريم ، المائدة / 38