برايه فقد كفر و اگر سخن از كسى ديگر نقل كنند او عالم نباشد كسى كه او شعر كسى ديگر گويد او شاعر نباشد او را راوى خوانند شاعر نخوانند [ 1 ] ( اگر ) [ 2 ] مردى سخن خويش گوى .
هر سخن كى در جهان معتبر است يا قرآن است ( يا حديثست امّا بعضى معنى قرآن را غلط كردهاند و آن را تفسير نام كردهاند بابلهى لاجرم دراز كردند ) [ 3 ] قول بارى شنو هم از بارى - آخرست و آخر هر گاوى كى آخرى باشد دانك از بهر كارد قصّاب است و هر گاوى كه گردون كشد ايمن باشد اگر آن گاو را معلوم شدى كه از آخر او را چه [ 4 ] خواهد رسيدن گردون كشيدن او را سخت نيامدى و يوغ او را [ 5 ] راحت جان شدى اكنون هر علف [ 6 ] كه در آخر گاو ريزند آن چربش 111 ديكست نه احسانست در حقّ گاو ؛ وقتىكه مرا در آخر بسته [ 7 ] بودند مرا كسى [ 8 ] گفت كه : « ترا قصّابان پيش چشم مىكنند و گوشت ترا بها مىكنند و گوشت ترا كه مىگيرى مقدار مىكنند » پس هرگاه كه در آخر علف بيش مىبينى مگوى كه :
« اين در حق من احسان است » كه آن از بهر بريدن سر است ، پوز [ 9 ] از آخر بردار و اگر نمىتوانى دست در آخرجى 112 بزن كه ترا يارى دهد تا از
هامش
( 1 ) - سل : او را شاعر نخوانند راوى گويند
( 2 ) - اصل : ندارد .
( 3 ) - سل : عبارت بين ( ) افتاده است .
( 4 ) - سل : از قصاب ايمن بود اگر آن گاو دانستى كه او را از آخر چه . . .
( 5 ) - سل : گردون كشيدن و يوغ او را سخت نيامدى و او را
( 6 ) - سل : هر علفى
( 7 ) - سل : وقتى در آخر مرا بسته
( 8 ) - سل : مرشدى
( 9 ) - سل : پس بدانكه گوشت در تن از بهر بريدن سر است پوز