كه با تو وفا خواهد كردن و ديگر چيزها با تو نماند آن [ 1 ] حساب جسمست و از حواس در مىآيد .
سوداى ميانتهى 108 ز سر بيرون كن * وز ناز بكاه و در نياز افزون [ 2 ] كن
استاد تو عشقست چو آنجا برسى * او خود به زبان حال گويد چون كن
( دوش از سر عاشقى و از مشتاقى * مىكردم التماس مَى از ساقى
چون نور جلال خويش بنمود به من * من نيست شدم بماند ساقى باقى ) [ 3 ]
هر فراق كى حاصل شود از زن و غيره مثال آن باشد كه كسىات بمرد روز اوّل زخم سخت باشد و روز دوم مصيبت [ 4 ] و روز سوم سهلترك باشذ و همچنين ( مىرو ) [ 3 ] .
من روغنكشىام كى از برون شكستهام بادام و پسته و جوز را و صورتشان خراب [ 5 ] كردهام و دانهء اندرون هم خرد كوفتهام و مغز و روغن صاف صوفىوار كردهام پس اگر نكردهام و روغن ندارم پليتهام چرب چراست و اگر پليته چرب نيست در اندرون مشعله چگونه [ 6 ] است و اگر در اندرون
هامش
( 1 ) - سل : كه آن
( 2 ) - اصل : در ناز نگاه وز نياز
( 3 ) - سل : عبارت بين ( ) افتاده است .
( 4 ) - سل : سهلترك
( 5 ) - اصل : ايشان را خراب
( 6 ) - سل : مشعلهء شعله چگونه