شرحست من كان للّه 71 كفايت است كان اللّه له شرح است اكنون من [ 1 ] از كان للّه گذشتهام بكان اللّه له رسيدهام ميان حقّ و محقّق يك موى نمانده است اگر در ميان كسى گنجيدى 262 ( يا ملك مقرّب گنجيدى ) [ 2 ] كى نور مطلقند يا نبىّ مرسل كه مستان حضرتاند جون اين دو فريق نمىگنجد [ 3 ] دگر چه در گنجد اكنون من نور بخشم نه نورگير [ 4 ] مه چهارده نور نگيرد و ليكن نور بخشد امّا اين ( مه اوليا لا شرقية ) [ 5 ]
وَ لا غَرْبِيَّةٍ
« 1 » است در نقصان نيفتد و خسوف [ 6 ] نباشد دختر چون مه [ 7 ] پيشم نشست امّا من مه [ 8 ] چهارده بودم او مه دوازده [ 9 ] در من تداخل شد امّا او مىخواست كه من درو تداخل شوم [ 10 ] ولى چهارده در دوازده [ 11 ] چون تداخل شود [ 12 ] از جان بيرون نيامده 72 جانانت آرزوست [ 13 ]
احوال ستم بر ستم از من پرسيد * احوال شب و صبحدم از من پرسيد
هر فتواى مشكل كه درين راه افتد من * من مفتى آن [ 14 ] ملّتم از من پرسيد
هرچه جز باطن 73 تو باطل تست * باطن تو حقيقت دل تست
جهد كن تا جو 74 مرگ بشتابد * بوى جانت بكوى او [ 15 ] يابد
هامش
( 1 ) - سل : شرح است من
( 2 ) - سل : عبارت بين ( ) را ندارد .
( 3 ) - سل : نمىگنجند
( 4 ) - سل : نورپذير
( 5 ) - اصل : ندارد و از سل اضافه شد .
( 6 ) - سل : نه افتد و خسوف و كسوف
( 7 ) - سل : دخترى چون ماه
( 8 ) - سل : ماه
( 9 ) - سل : و او مه دوانزده بود
( 10 ) - سل : كنم
( 11 ) - : دوانزده
( 12 ) - سل : كند : بيت
( 13 ) - سل : بيت : احوال دل پرستم
( 14 ) - سل : اين
( 15 ) - سل : حق
( 1 ) - قرآن كريم ، النور / 35