و گفتهاند : من از صحّت خواب يوسف مىدانم كى او را باز بينم ؛ و گفتهاند : از خبر داذن ملك الموت به حيات او .
« قالُوا يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا كُنَّا خاطِئِينَ »
اى سل لنا من ربك مغفرة ، از حضرت پروردگار خوذ آمرزش ما خواه از ارتكابي كى در حقّ تو و يوسف كرديم كى توبت كرديم و به خطاء خوذ معترف گشتيم .
« قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي »
يعقوب گفت : در نماز شب [ آمرزش ] شما را از خذا بخواهم ؛ و گفتهاند : در وقت صبح و گفتهاند : شب جمعه ؛ و گفتهاند : بعد از هر نمازى و هر دعايى براى شما استغفار كنم ؛ و گفتهاند : اسأل يوسف فان عفا عنكم استغفر لكم ربى ، از يوسف باز پرسم اگر شما را عفو كنذ براى شما استغفار كنم .
« إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ »
( 644 ) كى خذاى - تعالى - عفو كننده و مهربانست .
پس يوسف - عليه السّلم - خروارها بار از طعام و غير آن براى يعقوب ترتيب كرد و بفرستاذ و از وى درخواست كى با جميع اهل نزد او آيذ . يعقوب تدبير سفر بساخت و با اهل خوذ از كنعان بيرون آمذ . ابن سيرين گويذ : هفتاذ و سه آدمى بوذند ؛ فلمّا بلغ قريبا من مصر كلّم يوسف الملك الكبير فخرج يوسف و الملك في جند عظيم و أدخلوهم مصر ، چون نزديك مصر رسيذند يوسف و پاذشاه با لشكرى عظيم استقبال كردند و يعقوب را با اهل او بإعزاز و إكرام بمصر در آوردند چنانك خذاى - تعالى - گفت :
« فَلَمَّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ آوى إِلَيْهِ »
چون بسراى يوسف در آمذند ، ضمّ اليه أبويه ، پذر و خالهء خوذ به خود نزديك گردانيذ ؛ و خاله را نام ماذر نهاذ كى در نكاح يعقوب بوذ و بجاء ماذر بوذ . حسن گويذ : ماذر يوسف ، راحيل ، زنده بوذ تا بمصر آمذ .
« وَ قالَ ادْخُلُوا مِصْرَ »
و گفت : در مصر رويذ . گفتهاند : اين پيش از دخول بوذ ؛ و گفتهاند :
بعد از دخول بوذ ، « ادخلوا مصر » اى ( 645 ) ادخلوا مقيمين فيها ، يعنى در مصر مقيم باشيذ .
« إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَ »
من ملوكها ، و از پاذشاهان ايمن باشيذ ، و اين از آن جهت گفت كى در رفتن محترز بوذند ؛ و گفتهاند : از قحط و سختى ايمن باشيذ ؛ و اين معنى نيكوتر است ؛ و استثنا از أمن است ؛ و گفتهاند : اين معنى قبل الدخول بوذ ، يعنى پيش از آنك در مصر رفتند ؛ و گفتهاند : آن راجع است 2250 با قول يعقوب - عليه السّلم - ، يعنى : سوف استغفر لكم ربى ان شاء اللّه ؛ و محتمل است كى بطريق تسميه بوذ ، چنانك رسول - صلّى اللّه عليه