سورهء - 111 - تبّت - 5 - آيه - مكى - جزو 30
تفسير لفظى [ آيات 1 الى آخر ]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
بنام خداوند بخشندهء مهربان .
1 -
تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ .
زيانكار بادا دو دست بولهب و زيانكار باد خود او « 1 » - * -
2 -
ما أَغْنى عَنْهُ مالُهُ وَ ما كَسَبَ .
او را بىنياز نكند و به كار نايد مال او و نه آنچه فرادست آورد و آنچه كه زاد ! - * -
3 -
سَيَصْلى ناراً ذاتَ لَهَبٍ .
او را خواهند سوزانيد به آتش زبانهدار - * -
4 -
وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ .
و زن او هيزمكش و آتشافروز مردمان است ( به سبب سخنچينى ) - * -
5 -
فِي جِيدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ .
در گردن او ريسمانى سخت تافته شده است !
تفسير ادبى و عرفانى
سوره 111 آيه 0
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ،
بنام او كه جز او پادشاهى در جهان نيست ، و بنام او كه معبود حقيقى جز او در جهان نيست ، ساجدان را مسجود و قاصدان را مقصود ، پيش از وجودى موجود ! خداوندى به فضل معروف و به لطف موصوف ، يكى بىطاعت مقبول ، و روزگارش مسعود ! و ديگرى بىجنايت مردود و از درگاه مطرود ! نه آنجا ميل است ( حيف ) و نه اينجا جود ، حكمى است مبرم و قضائى است معهود !
سوره 111 آيه 1
1 -
تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ .
آيه . بو لهب از ازل بهرهء او داغ حرمان آمد ! تو گوئى بو لهب ازآنرو شقى گشت كه به محمّد كافر آمد ؟ نه ! حقيقت نه اين است بلكه تو كفر در شقاوت دان نه شقاوت در كفر ! و اسلام در سعادت دان نه سعادت در اسلام ! اين كارى است رفته و بوده و در ازل پرداخته !
پير طريقت گفت : آه از حكمى كه پيش از من بر من رفته ! فغان از گفتارى كه خودرائى گفته ! ندانم كه شاد زيم يا آشفته ؟ از آن ترسانم كه آن قادر در ازل چه گفته ؟ !
سگ اصحاب كهف رنگ كفر داشت و جامهء بلعم باعورا تراز دين داشت ! ليكن سعادت و شقاوت ازلى هر دو در كمين بود ، لاجرم چون دولت روى نمود ، پوست آن سگ را از روى صورت بر بلعم پوشانيدند
فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ
شد و مرقّع بلعم را به آن سگ پوشيدند كه گفتند
رابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ !
« 2 »
سوره 111 آيه 4
4 -
وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ .
آيه . زن بو لهب كه از يك چشم نابينا بود كارش نمّامى و سخنچينى و نقل حديث دروغ بود و خار و خاشاك از بيابان جمع مىكرد و شبها در راه پيغمبر و ياران او مىريخت كه پاهايشان را مجروح كند و عربها چنين كس را هيزمكش گويند و در فارسى مثلى مشهور است كه به اينگونه كسان گويند : هيزم برمنه ، يعنى برمياغال ( خار راه مردم مباش ) .
هامش
( 1 ) - شأن نزول اين آيت اين است كه روزى رسول خدا عشيره و خانواده خود را دعوت كرد و غذائى بداد ، آنگاه گفت : من اگر چيزى بگويم باور مىكنيد ؟ گفتند : ما از تو دروغ نشنيديم ، آنگاه فرمود : اى فرزندان عبد مناف و عبد المطلب بسوى من آئيد و دعوت مرا بپذيريد كه پادشاهى دنيا و عزّت آخرت در آنست ، ناگهان بو لهب عموى پيغمبر كه از همه بيشتر ناسزا مىگفت و بدزبانى سخت به او مىكرد برخاست و گفت تب بر تو باد ! براى اين امر ما را خواسته بودى ؟ اگر اين سخن برادرزادهء من راست باشد من همهء مال خود را براى حمايت خود خرج مىكنم ! ! پس از آن اين آيه نازل شد
( 2 ) - داستان سگ در سورهء كهف و داستان بلعم در سورهء منافقين به تفصيل ذكر شده است به آنجا رجوع شود .