مىديدى ( اى محمّد ) كه از ترس خداوند فروشده و پارهپاره شكافته ! و اين مثلها را ما مىزنيم براى مردم تا شايد درانديشند .
22 -
هُوَ اللَّهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلَّا هُوَ عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ .
او است خدائى كه جز او خدائى نيست ، داناى نهان و آشكارا ، او است فراخ بخشايش مهربان اوست .
23 -
هُوَ اللَّهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ .
او است خدائى كه جز او خدائى نيست ، پادشاه پاك بىعيب ، ايمندارنده از غيب ، گواه راست و استوار ، تاوندهء تواننده ، به هيچچيز نماننده ، خلق بر مراد خود دارنده ، برتر از آنكه بر كسى ستمكننده ، پاك و منزّه است خداوند از آنچه انبازگران مىگويند .
24 -
هُوَ اللَّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى يُسَبِّحُ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ .
اوست خداى آفريدگار ، نوساز ، نيكوكار ، كه او راست نامهاى نيكو و به پاكى او را هرچه در آسمانها و زمين است مىستايند و اوست سخت تواناى بىهمتا و راستدانش .
تفسير ادبى و عرفانى
سوره 59 آيه 8
8 -
لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ .
آيه . مفهوم اين آيت صفت و سيرت مهاجران است كه اينان غريبان اين ديار و شهيدان آن سرايند ، پادشاهان دولتند و در خانهشان نانى نه ! اميران كشورند و در برشان كهنهاى نه ! آفتابرويان روز رستاخيزند و در اين جهان از هيچ سو روى نه ! آتشدلانند و شرارهء آنان را دودى نه ! دردزدگانند و زخم ايشان را مرهمى نه ! مسافرانند و راه آنان را پايانى نه ! همه در كورهء بلا گداخته و واخواستى نه ! و با اين همه نعرهء عاشقى آنها در ملكوت افتاده ، گويند : جان را گوى ميدان تو داديم هركجا خواهى بينداز !
جانى داريم به عشق تو كرده رقم * خواهيش به شادى كش و خواهيش به غم
مصطفى فرمود : ما مهتر فرزندان آدميم و ما را به آن فخر نه ! شربتهاى گرم بر دست ما نهادند و هديههاى شريف به خانهء ما آوردند و لباسهاى نفيس در ما پوشانيدند و تراز عزّت بر آستين ما كشيدند ! و ما را بدان همه هيچ افتخارى نه ! پرسيدند : مهترا ، پس افتخار تو به چيست ؟ - گفت : افتخار و اختيار ما به آنست كه در روز ساعتى خلوتى جوئيم و با اين فقيران مهاجر چون سلمان و بلال و عمّار و صهيب حديث گوئيم و گفتوشنود كنيم . زيرا :
بر دل ز كرامتش نثار است مرا * ور فقر لباس اختيار است مرا
دينار و درم خود به چه كار است مرا * با حق همه كار چون نگار است مرا
مراتب فقر : بدانكه فقر دو گونه است ، يكى فقرى است كه رسول خدا از آن به خدا پناه مىبرد و مىگويد :
( اعوذ بك من الفقر ) ، و ديگر فقر كه رسول خدا به آن فخر مىكند و مىگويد : ( الفقر فخرى . ) آن نزديك به كفر و اين يكى نزديك به حق است ! امّا آن فقر كه به كفر نزديك است فقر دل است كه فرمود : ( كاد الفقر ان يكون كفرا ) و آن آنست كه هفت صفت فقر كه : علم ، حكمت ، اخلاص ، صبر ، رضا ، تسليم ، توكّل است از دل ببرد ! تا دل از آنها فقير و بينوا گردد ! و چون زمين دل خراب شود منزل شيطانها گردد ! آنگاه كه شيطان در دل فروآمد ،