تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بخشى از تفسيرى كهن ( فارسى ) — صفحة 86

مساهمون:

ص٨٦
عزير .
قالَ لَبِثْتُ يَوْماً .
گفت : درنگ كردم ، خفته بودم يك روز . پس به آفتاب نگريست ، هنوز فرونشده بود ، به شك شد گفت :
أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ .
يا بهرى از روز . ندا آمد مرورا
قالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ .
بلكه مرده بودى صد سال فرين مكان .
فَانْظُرْ إِلى طَعامِكَ وَ شَرابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ .
بنگر يا عزير اندرين انجير تو و ميوه‌ى تو و شراب تو مزه نگردانيدست از پس صدسال .
وَ انْظُرْ إِلى حِمارِكَ .
و بنگر اندرين استخوانهاى خرت . همىتابد .
وَ لِنَجْعَلَكَ آيَةً لِلنَّاسِ .
زنده كرديم مر ترا تا نشانى نماييم مر بنى اسرايل را اندر ته . و آن آن بود كه چو زنده شد عزير ، سر و ريشش سيه بود ، و ريش فرزندان فرزندان او سپيد بود .
وَ انْظُرْ إِلَى الْعِظامِ كَيْفَ نُنْشِزُها .
و بنگر به استخوانهاى خر تو كه چگونه‌شان به يك جاى فراز آريم و زنده كنيم .
ثُمَّ نَكْسُوها لَحْماً .
پس به گوشت مران استخوانها را بپوشيم . مقاتل گويد : خداى عزّ و جلّ بادى بفرستاد تا آن استخوانها را گرد كرد و به يك جاى فراز آورد تا خرى گشت از استخوان ، فروگوشت نى . پس خداى عزّ و جلّ گوشت فروبيافريد . پس خداى عزّ و جلّ فريشته‌اى را بفرستاد تا بدميد اندر بينى چپ خر عزير . و عزيز همىنگريست چو به بانگ اوفتاد .
فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ .
چو معاينه شد مرورا .
قالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ .
گفت : بدان يا عزير [ 112 ] كه خداى عزّ و جلّ فر همه چيزى قادرست .
وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى .
و چو ابراهيم گفت عليه السّلم : اى بار خداى من ، بنماى مر مرا كه مردگان را چگونه زنده كنى .
قالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ .
سعيد بن جبير گفت : به يقين نيستى يا ابراهيم ، بدان كه من مرده را زنده كنم .
قالَ بَلى وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي .
گفت ابراهيم : بلى اى بار خداى من ، من فىگمانم بدان خر تا دلم بيارامد چو به چشم خويش ببينم . و مجاهد گفت و قتاده : تا يقين فر يقين بفزايم . ابن عبّاس گفت و سعيد بن جبير : تا دلم بيارامد كه مرا خليل خويش گرفتستى و دعاى مرا اجابت كردى .
بخشى از تفسيرى كهن ( فارسى ) — صفحة 86 | محمد روشن / مؤلف مجهول