كه مشارك افعال كليهاند مانند منفعت در اسهال و ادرار و حبس و امثال اينها و اين افعال هرچند جزئىاند ليكن چون امورىاند كه نفع انها عام است بجميع بدن و همچنين ضرر انها نيز عام است لهذا مشابه كليهاند و نيز افعال كليهء بعض انها اولىاند و بعضى ثانوى و افعال اوليه همان افعال اربعهاند و مانند انها و ثانوى بعضى از انها همان افعالاند بعينه و ليكن مقدار و بقياس به ديگرى به طرف زيادتى و نقصان مانند احراق و عفونت و انجماد و مانند اينها كه بعينه تسخينات و تبريداتاند و ليكن مقدر و بقياس ديگرى و نيز افعال ديگر صادر ميگردد از انها مانند تخدير و ختم و جذب و الزاق و تفتيح و تغريه و تقطيع و تخثين و غيرها و در اينجا ذكر كرده مىشود افعال مشهوره انها را با بعض اصطلاحات اين فن و صفات بعض ادويهء و اطعمه قبل ازين ذكر يافت و در مراهم نيز خواص و افعال بعض ادويهء نيز خواهد آمد امّا خواص ادويهء و افعال انها
الف
اكال
يعنى خورنده عضو و آن دوائى را نامند كه بسبب افراط قوّت تحليل و جلا نفوذى كه را در تفريق اجزاء جوهر عضو نمايد مانند زنجارج
[ ج ]
جالى
يعنى پاككننده و آن دوائى را نامند كه از شان آن تحريك رطوبات لزجهء جامده و دفع انها باشد از سطح عضو و فوهات مسامات مانند انزروت و ماء العسل و هر دواى جالى ملين طبع است هرچند در آن قوّت مسهله نباشد
جاذب
يعنى كشنده و آن دواى را نامند كه به حركت در اورد اخلاط و رطوباتى را كه ملاقى آن است بسبب لطافت و حرارت خود و جذب نمايد انها را بسوى خود و به ظاهر جلد مانند جندبيدستر و ثافسيا و آنچه شديد الجذب باشد پيكان و خار را از عمق بدن بكشد و براورد مانند گوشت حلزون
جامد
يعنى بستهكننده و آن دوائى را نامند كه از شان آن باشد كه اخلاط رقيقه سائله را منجمد و بسته گرداند مانند موم
ح
حالق و حلاق
يعنى سترنده موى و آن دوائى را نامند كه بيخ موى راست گرداند و آن را دفع سازد و يا آنكه سست كند كه باسانى كنده شود مانند زرنيخ و نوره و سفيداب و خاكستر
حكاك
يعنى بخارش اورنده و آن دوائى را نامند كه بسبب حدت و گرمى خود جذب كند بسوى مسام اخلاط گزنده خارشكننده را و نباشد بان حد كه زخم كند عضو را مانند كبيكج
خ
خاتم
يعنى تمامكننده زخمها و آن دوائى را نامند كه بسبب قوهء مجفّفه خود بر سطح ظاهر جراحت تفرقى و رطوبتى نگذارد و خشكند آن را و خشكريشه ببندد و نگهدارد آن را از افات تا اينكه گوشت و پوست صالح برويد
د
دابق دوائى
را نامند كه بسبب لزوجت جوهر كثيف خود بدست بچسپد مانند دبق
ر
رادع
يعنى مانع و برگرداننده ماده بعضو و آن دوائى را نامند كه بسبب برودت و قوّت قبض خود احداث كند در عضو كثافتى كه تنگ گردد مسام آن و بشكند حدت حرارتى كه حادث شده است در آن و غليظ و منجمد گرداند اخلاط رقيقهء سياله را و نگذارد كه بعضو بريزند و عضو را از قبول انها بازدارد مانند عنب الثعلب در اورام
ردع
در مقابل جذب است
ع
عاصر
يعنى فشارنده و آن دوائى را نامند كه بسبب شدت قوت قبض و جمع خود اجزاى عضو را بفشارد تا اينكه آنچه از رطوبات رقيقه در خلل و فرج آن است منضغط و جدا گرداند و از هر منفذى كه بيابند برايند مانند ضماد استهء تمر هندى در دمل
غ
غسال
يعنى شستوشودهنده و آن دوائى را نامند كه بقوّت جاليه منفعله خود كه رطوبت باشد نه بقوّت فاعله كه حرارت باشد به حركت و سيلان دراورد اخلاط را و زائل گرداند انها از سطح عضو مانند ماء الشعير و آب خصوص آب نيمگرم و گرم
ق
قاتل
يعنى كشنده و آن دوائى را نامند كه بسبب ضديت خود روح حيوانى و قوى را هلاك سازد مانند افربيون و افيون و بيش و اين مرادف سمّ است و بعضى گفتهاند كه زهر هر حيوانى مخصوص باسم سم است و غير حيوانى بقاتل
قاشر
يعنى خراشنده پوست و جداكنندهء آن و آن دوائى را نامند كه بسبب شدت قوت جلا خود جلا دهد و ببرد پوست فاسد عضو را مانند قسط و زراوند و هرچه نفع و فائده بخشد بهق و كلف را و مانند اين هر دو را
ك
كاوى
يعنى داغكننده و سوزنده و مراد از آن دوائى است كه جلد را بسبب شدّت احراق و تجفيف خود بهم دراورد و مجارى اخلاط را مسدود سازد و مسام را بند كند و عضو را بگرداند مانند عضو گرم بريان داغ كرده شده مانند زاج و قلقطار
كاسر
الرياح يعنى شكننده و دفعكنندهء رياح و آن دوائى را نامند كه قوام رياح غليظهء محتقنه را بقوّت حرارت و تجفيف خود رقيق ساخته دفع نمايد و يا به تحليل برد مانند تخم سداب
ل
لاذع
يعنى گزنده و آن دوائى را نامند كه بقوّت حرارت و شدت و نفوذ خود در عضو فرو رود و تفرق اتصال در منافذ كثيره قريبه بهم احداث نمايد كه اجزاى آن بانفرادها محسوس نگردند مانند استعمال خردل با سركه و يا سركه به تنهائى
لزج
يعنى چسپنده و آن دوائى را نامند كه بالفعل و يا بالقوه در حين تاثير حرارت مزاجى در آن قابل امتداد گشته اجزاى آن از هم منقطع نگردند مانند خبازى
م
مبرد
و آن دوائى را نامند كه به قوت مبرده خود احداث برودت نمايد مانند كافور
مبهى
يعنى بحركتاورنده قوت باه و زيادهكنندهء مادهء آن و آن دوائى را نامند كه توليد مادهء منى و رياح منعظه نمايد بسبب حرارت معتدله و رطوبت فضليهء خود در مجارى اعصاب و عضلات اعضاى تناسل و محرك او شود مثل بهمنين و بوزيدان و زردك و مانند اينها
مجفّف
يعنى خشككننده و آن دوائى را نامند كه به قوت مجفّفه خود احداث تجفيف و خشكى در عضو نمايد و رطوبات آن را تلطيف نمايد و بتحليل برد مانند سندروس
مجمد
يعنى بستهكننده و آن ضد محلل است و آن دوائى را گويند كه بسبب قوّت برودت و آن دوائى را گويند كه بسبب قولى و قبض خود منجمد گرداند اخلاط و رطوبات را مانند بزر البنج
محرق
يعنى سوزنده و آن دوائى را نامند كه بسيار گرم و خشكى بسبب شدت قوّت حرارت و نفوذ خود اجزاى لطيفه رطوبات عضو را به تحليل برد و احداث احراق و تاكّل نمايند مانند فرفيون و زرنيخ
محكك
يعنى خارشاورنده و آن دوائى را نامند كه بقوّت حرارت و نفوذ خود جذب نمايد اخلاط لذاعهء حكاكه را بسوى مسامات جلد و بسر حد تقرح نرساند مانند كبيكج و ابخره
محلل
يعنى به تحليلبرنده و آن دوائى را نامند كه به قوت حرارت خود جدا نمايد و خارج گرداند اخلاط را از موضعى كه چسپيده