تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قرابادين كبير ( مجمع الجوامع وذخائر التراكيب ) ( فارسى ) — صفحة 784

مساهمون:

ص٧٨٤
بزهره آن تكون مييابد و بهترين آن حجر التيس است و چون مطلق ذكر كرده شود مراد همين است كه در شيردان يا رودهء بز كوهى كه در كوههاى شبانكاره فارس باشد تكون يابد و آن باشكال مختلفه مىباشد طولانى و هيكلى و كرد و پهن زيرا كه بر هرچه منعقد و بسته شود به همان شكل ميكردد و آنچه به چوب مخلصه منعقد شده باشد طولانى يا هيكلى مىباشد و اين هر دو بسيار چوب و يا تخم مخلصه را مغز فادزهر مينامند چه مشهور است كه غذاى آن بزمار است و بعد از خوردن مار و احساس سميت آن مشغول به خوردن علف مخلصه كه ترياق آن است و در آن كوهستان بسيار است ميكردد و به اين سبب اين دوا در جوف آن متكون مىشود و اين هر دو شكل فادزهر را فادزهر كياهى نامند و پهن آن اكثر اوقات آن است كه پشمى است يعنى بر پشم منعقد كشته و در جوف آن پشم مىباشد پس اكر پشم جوف آن كم است چون در آب اندازند ته‌نشين ميكردد و اكر زيادهء است بر روى آب مىايستد و مقدار اين فادزهر از ربع مثقال ديده شده به طول نيم بند انگشت و بحجم ثلث آن و تا به طول ثلث انكشت خنصر و بحجم آن به قدر بلوطى متوسط نيز و ميكويند كه از علامات آن حيوان آن است هميشه يكّه و جدا از ميان بزها در آن كوه ميكردد و لاغر و ليكن قوى و زوراور مىباشد و نيز نوعى از بادزهر حيوانى مىباشد كه آن را حجر الايل ميكويند در جوف كاو كوهى متكون ميكردد ابن جمع كفته در دل آن كاو به قوت و جذب نفس مار و افعى را از سوراخ بيرون ميكشد و غذاى خود ميسازد و بعد از احساس سميت آن هر چيزى كه دفع سميت آن مىكند موجب نجات او است بالهام الهى مىخورد و بدين سبب اين دوا در جوف آن متكون ميكردد و اين بهترين انواع بادزهر حيوانى و موافق جميع امزجه است اكر شخصى هر روز به قدر نيم‌دانك از آن را باب بر سنك سائيده بخورد مقاومت با جميع سموم مىكند از مضرت انها ايمن ميكردد اكر چه در بدن آن شخصى دغدغه خلط غالب نيز باشد و چنانچه در ترياق فاروق و مثروديطوس شرط است كه بدن بايد نقى و پاك باشد درين نيست ليكن در كمال امتلا شايد خوب نباشد و احتياط ضرور است و وزن اين بادزهر تا بيست مثقال ديده شده و جميع اجزاى بادزهر حيوانى در طبقات و پردها مىباشد تو بر تو مانند پياز و كاه است كه طبقه يا بعضى از آن ضخيم‌تر از ديكرى مىباشد و در ابتداى تكون بتدريج طبقات آن يكى بعد ديكرى منعقد ميكردد تا تمام و كامل ميكردد و بعد از اتمام ميكويند كه اكر آن را از جوف آن حيوان بر نياورند كرمى در شكم آن حيوان بهم ميرسد كه بمرور ايام آن بادزهر را مىخورد و يا خود به خود بسبب كرمى و حدت منحل ميكردد و بعضى اوقات يافته‌اند بادزهرى را كه بعضى از آن را كه بعضى از آن را كرم خورده و يا منحل شده بود و كفته‌اند كه در حين براوردن آن را در شكم آن حيوان بغايت نرم مىباشد بعد از رسيدن هواى خارج بان و سرد شدن صلابت و حجريت بهم مىرساند لهذا به مجرد براوردن در حين كرمى و نرمى فى الفور در دهن مىاندازند و به تقلب زبان بهر شكلى كه ميخواهند ميسازند لحظه در دهان نكاه ميدارند پس بيرون مىآورند و بدين سبب سطح ظاهر آن براق و املس مىباشد

فصل در بيان كيفيت پيدا شدن فادزهر در ولايت فارس

بدانكه صاحب تاريخ الحكما مسمّى بخلاصة الحيوة ملا احمد تتوى نوشته كه از جمله اتفاقات عجيبه پيدا شدن بادزهر است در ولايت فارس و كيفيت ظهور آن را و در كتب معتبره حكما چنين آورده ايام حكومت ملك خورم‌زاد كه يكى از اجداد بهمن اسفنديار بود اخنوش نام مردى كه بصلاح و صدق در آن زمان اشتهار داشت و اوقات او از صيدلت يعنى ادويه از صحرا اوردن و شناختن آن ميكذشت و او هر روز بصحراهاى ولايت فارس و كوههاى آن ديار ميرفت و ادويه و عقاقير جمع ميكرد و به شهر مىآورد يك روز نظرش بر كوزن كوهى افتاد كه بر قله كوه ايستاده فرياد ميكرد و كاهى دست و كاهى ذنب خود را بر زمين ميزد و حركات عجيبه و اوضاع غريبه از رفتار او مشاهده مينمود و كاهى در اثناى جست و خيز بجانب اسمان نكاه ميكرد و از روى نشاط و خوشحالى او از غير مكرر ميكرد القصه چون اخنوش اين حالت از آن كوزن ديد حربهء خود را برداشته از كمين كاه متوجه او شد تا آنكه خود را به نزديك او رسانيد آن‌چنان حربه بروزد كه از قلهء كوه پائين افتاد اخنوش در ساعت خود را به او رسانيده ذبحش نمود و در اثناى ذبح ديد كه سر افعى بزركى در دهن اوست كه نيم چاويده در دهن او مانده اخنوش چون آن را مشاهده كرد تعجب او زياده شد در حال شكم آن را بشكافت كه بر حقيقت حال اطلاع يابد چون رودهاى آن را ملاحظه نمود از رودهء كه به زبان فارسى آن را هزار خانه كويند سنكى املس هموار يافت آن سنك را بر چوب زرشك نهاده به خدمت ملك خورم‌زاد امد و آنچه از احوال كوزن مشاهده نموده بود بعرض رسانيد ملك خورم‌زاد حكيم ارثناسيوس را كه از اجداد امام ابقراط و از تلامذه حكيم بر اقليدس صاحب ترياق صغير و برادرزاده او بود و در مملكت فارس منصب وزارت ملك خورم‌زاد چنانچه رسم آن زمان بود كه غير حكيم را وزارت نميدادند به او تعلق داشت طلب نموده آنچه از اخنوش صيدلاتى شنيده بود به او تقرير كرد حكيم بعد از ساعتى تامل كرده روى باخنوش اورد و كفت اى اخنوش ايا دهن آن كوزن هيچ كف داشت يا نه اخنوش كفت دهنش كف بسيار داشت حكيم پرسيد كه در ذنب او هيچ ورمى يا جراحتى بود يا نه كفت در طرف ذنب او كره سبز رنكى بود ظاهرا چنان مينمود كه پوست از آن موضع كنده‌اند حكيم چون اين علامت از اخنوش شنيد متوجه ملك شده بعد از اداى دعا و ثنائى كه در آن زمان وزرا در وقت عرض مهمات بسلاطين ميكردند كفت ايها الملك خوراك اين كوزن افعى است و در دم او چنان كه اخنوش ميكويد كره سبز رنك هست و هميشه دهن او كف مىكند و در رودهاى او دو سنك اين‌چنين متولد مىشود يكى از آن ترياق جميع زهرها است و ديكر خاصيت زهر هلاهل دارد كه ذره از آن قاتل است پس ملك تبسم كرده كفت ايها الحكيم اكنون اين را تجربه بايد كرد حكيم كفت كسى را كه قتل برو واجب شده باشد حاضر كنند تا اين تجربه كنم ملك فرمود تا از بنديخانه هشت نفر را حاضر ساختند آن جماعه چون به خدمت ملك حاضر شدن ملك از ايشان پرسيد كه ايا در ملت ابا و اجداد ما قتل شما واجب است يا نه ايشان كفتند بمقتضاى شرع قتل ما واجب شده ملك كفت اكنون مرا سنكى است شبيه ميان زهر و ترياق آن را براى امتحان بشما مىدهم اكر زهر بوده باشد شما بسياست خود رسيده از عقوبت اخروى خلاص ميشويد و اكر ترياق است شما را منافع بدنى بسيار حاصل خواهد شد و بعد از آن آزاد خواهيد شد ايشان با يكديكر مصلحت كرده قبول آن كردند حكيم آن سنك را وزن نمود چهار درم بود بالسويه ميان هشت نفر قسمت نموده و ايشان را در حضور ملك و جماعتى برايشان موكل ساخت كه تا پنج روز ايشان را نكاه دارند كه حقيقت حال مشخص شود اتفاقا تا وقتى كه ايشان از مجلس ملك بيرون ميرفتند يكى از ايشان نارنجى از دست شخصى كرفته آب آن را تمام بمكيد و هفت نفر ديكر بالاى آن هيچ نخورند و بعد از پنج‌روز ملك ايشان را طلب داشته حكيم را فرمود كه از احوال تحقيق نمايد كه هر يكى را بعد از خوردن آن سنك چه حالت سانح شد يكى از ايشان كفت كه مدت يك سال بود كه مر خفقانى حادث شده بود و آن‌چنان شدت داشت كه من به هلاكت خود راضى بودم اكنون به مجرد خوردن اين سنك آن
قرابادين كبير ( مجمع الجوامع وذخائر التراكيب ) ( فارسى ) — صفحة 784 | محمد حسين عقيلى خراسانى شيرازى