و بزرگ دار ، زيرا او از قدرت برخوردار است و روى زمين ناگزير بايد فرمانروايى باشد حال نيكوكار باشد يا بدكردار . ابراهيم ايستاد و به پادشاه فرمود : تو جلو برو ، زيرا معبودم هم اينك به من وحى كرد كه تو را ارج بدارم و مقام و هيبت تو پاس دارم و تو را پيش اندازم و از سر احترام در پى تو راه روم . پادشاه گفت : بحقيقت به تو چنين وحى كرده است ؟ ابراهيم گفت : آرى ، چنين وحى كرده . پادشاه گفت : من گواهى مىدهم كه معبود تو مهربان ، بزرگوار و بردبار است و تو مرا به دين خودت تشويق كردى .
امام عليه السّلام فرمود : ابراهيم با او وداع كرد و رفت تا در بالاترين محلّههاى شام منزل گزيند و لوط را در پايينترين محلّههاى شام منزل داد . و چون دير شد و فرزندى براى ابراهيم به دنيا نيامد . به ساره گفت : اگر مايلى هاجر را به من به فروش شايد خداوند از او به من فرزندى عطا كند كه يادگار ما باشد . پس ابراهيم هاجر را از ساره خريد و با او درآميخت و اسماعيل به دنيا آمد .
نارضايتى امام صادق عليه السّلام از متظاهرين
[ 561 ] يونس بن ظبيان مىگويد : به امام صادق عليه السّلام عرض كردم : آيا اين دو مرد را از [ آزار ] اين مرد ديگر جلو نمىگيرى ؟ امام عليه السّلام فرمود : اين مرد كيست و آن دو مرد كيانند ؟
گفتم : آيا حجر بن زائده و عامر بن جذاعه را از آزار مفضّل بن عمر جلو نمىگيرى ؟
فرمود : اى يونس ! من از آنها خواستم كه دست از او بدارند ولى آنها چنين نكردند ، پس از آنها دعوت كردم و از آنها خواستم و به ايشان نوشتم و اين كار را چونان حاجتى از آنها تقاضا كردم ، ولى باز هم دست برنداشتند ، خدا آن دو را نيامرزد . به خدا كثيّر عزّه در اظهار دوستى از آنها راستگوتر بوده است آن جا كه خود را دوستدار من مىدانند . كثيّر « 1 » عزّه مىگويد : محبوبهء من بىهيچ علمى گمان كرده است كه من او را دوست ندارم ، و در اين صورت ، ديگر عمل آكنده از كرامت او نزد من با ارزش نخواهد بود . سوگند به خدا اگر اين
هامش
( 1 ) كثيّر اسم شاعرى است ، و عزّة اسم معشوقهء اوست .