تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بهشت كافى (ترجمه روضه كافى) (فارسى) — صفحة 421

مساهمون:

ص٤٢١
با مادر لوط به نام ورقه - و در نسخه‌اى رقيه - دو خواهر بودند ، و اين هر دو ، دختران لاحج بودند . لاحج ، پيامبرى بود كه بيم مىداد ولى مقام رسالت نداشت . ابراهيم در جوانى بر فطرت پاك خدايى كه خداوند او را به آن سرشت مىزيست آفريده بود تا خداى تبارك و تعالى او را به دين خود رهبرى كرد و او را برگزيد و او ساره دختر لاحج ، خاله‌زادهء خود را به زنى گرفت . ساره گلهء فراوان و زمينهاى بسيار و وضع خوبى داشت ، و هر آنچه داشت در اختيار ابراهيم گذاشت و وى ارادهء آنها را عهده‌دار شد ، و در نتيجه ، رمه و زراعت او گسترش يافت تا جايى كه در سرزمين كوثى ربا كسى نبود كه زندگيش بهتر از ابراهيم عليه السّلام باشد . چون ابراهيم بتهاى نمرود را شكست ، نمرود دستور داد تا او را در بند كردند و به زندان افكندند و گودالى براى او كندند و هيزم فراوان در آن ريختند و آتش براى او افروختند و ابراهيم در آن آتش افكنده شد تا سوزانده شود ، و چون او را در آن افكندند به كنارى رفتند و صبر كردند تا آتش خاموش شد . چون سر بدان گودى كشيدند ابراهيم را ديدند به سلامت كه از بند هم رهيده است ، و گزارش حال او را به نمرود دادند . نمرود فرمان داد او را از سرزمين وى برانند ، و رمه‌ها و اموالش را مصادره كنند . ابراهيم در اين باره با آنها به مجادله و محاكمه پرداخت و گفت : اگر شما گله و اموال مرا مىستانيد حق من بر شما اين است كه آنچه از عمر من در سرزمين شما سپرى شده است به من بازگردانيد . و دعوى نزد قاضى نمرود بردند و او عليه ابراهيم حكم داد كه هر چه را در سرزمين آنها به كف آورده به ايشان باز گرداند ، و به كسان نمرود حكم كرد كه آنچه از عمر ابراهيم در سرزمين آنها سپرى شده به دو بازگردانند ، و اين حكم را به آگاهى نمرود رساندند . نمرود دستور داد كه : هر چه رمه و مال دارد به ابراهيم بدهند و از آن جا برانندش . نمرود گفت : اگر او در سرزمين شما بماند دين شما را به تباهى مىكشاند و بخدايانتان ضرر مىرساند . آنان ابراهيم را به همراه لوط عليه السّلام از سرزمين خود به سوى شام راندند ، و ابراهيم به همراه لوط بيرون شد ، و لوط از او جدا نمىشد و ساره هم همراه آنها بود . ابراهيم به آنها گفت : همانا من به سوى پروردگارم مىروم و او مرا ره نمايد . مقصود او بيت المقدس بود .
بهشت كافى (ترجمه روضه كافى) (فارسى) — صفحة 421 | آژير / الشيخ الكليني