تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بهشت كافى (ترجمه روضه كافى) (فارسى) — صفحة 423

مساهمون:

ص٤٢٣
گفت : معبود توست كه با من چنين كرد ؟ ابراهيم گفت : آرى ، راستى معبود من غيرتمند است و حرام را خوش نمىدارد و اوست كه ميان تو و حرام مانع شده . پادشاه رو به ابراهيم كرد و گفت : از معبودت بخواه دستم را به من بازگرداند ، و اگر دعاى تو را اجابت كرد من از ساره دست بشويم و به او تعرّضى نكنم . ابراهيم به درگاه خدا گفت : معبودا ! دستش را باز گردان تا از حرم من خوددارى كند . امام عليه السّلام فرمود : خداى عزّ و جلّ دست آن پادشاه را به او بازگردانيد و باز چشم به ساره انداخت و دست خود را به سوى او دراز كرد ، و ابراهيم از غيرت روى برتافت و گفت : بار خدايا ! دست وى را از او باز دار . امام عليه السّلام فرمود : بار ديگر دستش خشك شد و به ساره نرسيد . پادشاه رو به ابراهيم كرد و گفت : بحقيقت كه معبودت غيرتمند است و براستى كه تو هم غيرتمندى . از معبودت بخواه دستم را به من بازگرداند ، و اگر دست مرا باز گرداند من ديگر چنين نكنم . ابراهيم گفت : من از او خواهش مىكنم كه تو را شفا دهد به شرط اينكه اگر باز هم دست دراز كردى ديگر از من نخواهى كه شفاى تو را از او بخواهم . پادشاه گفت : بسيار خوب ، من اين شرط را پذيرفتم . ابراهيم به درگاه خدا دعا كرد : بار خدايا ! اگر راست مىگويد دستش را به او باز گردان . پس دست او بازگشت ، و چون پادشاه چنين غيريتى را با چنين معجزه‌اى مشاهده كرد ، ابراهيم در نگاه او ارجمند آمد و از او هراس در دل گرفت و او را گرامى داشت و از او پرهيز مىكرد و به او گفت : تو در امانى از اينكه من به ناموست تعرّض كنم . به همراه هر چه با خوددارى هر جا خواهى برو ، ليكن خواهشى از تو دارم . ابراهيم گفت : بگو خواهشت چيست ؟ پادشاه گفت : مايلم به من اجازه بدهى يك كنيز زيبا و خردمند قبطى را كه دارم به خدمتكارى او بگمارم . امام عليه السّلام فرمود : ابراهيم عليه السّلام به او اجازه داد و پادشاه آن كنيز را فراخواند و او را به ساره داد ، و او همان هاجر بود كه مادر اسماعيل است . ابراهيم عليه السّلام هر چه داشت برداشت و به راه افتاد ، و پادشاه از سر احترام و هراس از او به دنبالش راه مىرفت . خداى تبارك و تعالى به ابراهيم وحى كرد : بايست و جلوى اين مرد جبّار با تسلّط راه مرو و او را جلو انداز و خود ، پشت سرش راه برو و او را محترم شمار