تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بهشت كافى (ترجمه روضه كافى) (فارسى) — صفحة 420

مساهمون:

ص٤٢٠
برداشت و نزد معبودان آنها رفت و همه را شكست جز بت بزرگ و تبر را به گردن او آويخت و آنان نزد خدايان خويش بازگشتند و ديدند كه با آنها چه شده است . با هم گفتند : به خدا جرأت اين كار را نداشته مگر همان جوانى كه آنها را مىنكوهيد و از آنها بيزارى مىجست و براى او مجازاتى بدتر از سوختن با آتش نيافتند . براى كشتن او هيزم فراوان و خوبى گرد آوردند ، تا روزى رسيد كه بايد او را مىسوزاندند . نمرود و اطرافيانش بيرون آمدند و براى او ساختمانى ساختند تا ببينند آتش چگونه ابراهيم را مىبلعد و مىسوزاند . ابراهيم در منجنيق نهاده شد . زمين گفت : پروردگارا بر روى من كسى جز او نيست كه تو را بپرستد . آيا به آتش سوخته شود . پروردگار جهان گفت : اگر از من درخواست كند او را كفايت خواهم كرد . ابان از محمد بن مروان از راوى ديگر روايت كرده كه دعاى ابراهيم در آن روز اين بود : « يا احد ، يا صمد ، يا من لم
يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ ، وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ
» . سپس گفت : «
تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ
» . پروردگار تبارك و تعالى فرمود : تو را بس است ، و خطاب به آتش فرمود : بايد سرد گردى . پس از سردى ، ابراهيم به خود مىلرزيد و دندانهايش به هم مىخورد تا خداى عزّ و جل فرمود : و سلامت هم باشى براى ابراهيم . جبرئيل فرود آمد و با ابراهيم در ميان آتش نشست و با او به گفتگو نشست . نمرود [ با ديدن اين صحنه ] گفت : هر كه معبودى براى خود گيرد بايد مانند معبود ابراهيم باشد . امام عليه السّلام فرمود : يكى از سروران آن قوم گفت : من افسونى خواندم كه آتش او را نسوزاند . پس زبانه‌اى از آتش به سوى وى آمد و او را بلعيد و سوختش . امام عليه السّلام نيز فرمود : پس لوط به او ايمان آورد و ابراهيم با ساره و لوط از آن جا به شام مهاجرت كرد .

داستان هجرت حضرت ابراهيم عليه السّلام

[ 560 ] ابراهيم بن ابو زياد كرخى مىگويد : از امام صادق عليه السّلام شنيدم كه فرمود : زادگاه ابراهيم در شهر كوثى « 1 » ربا بوده است ، و پدرش از اهالى آن جا بود ، و مادرش به نام ساره
هامش
( 1 ) كوثى بر وزن طوبى ، نام قريه‌اى است در عراق كه به آن كوثى ربا ( ربى ) مىگويند . ( فيروزآبادى ) .