تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بهشت كافى (ترجمه روضه كافى) (فارسى) — صفحة 419

مساهمون:

ص٤١٩
امام عليه السّلام فرمود : مادر ابراهيم نزد آزر آمد و داستان ابراهيم را به آگاهى او رساند . آزر گفت : او را نزد من آور ، با اين شيوه كه بر سر راهش نشان ، و چون برادرانش بر او گذر كنند خود را در ميان آنها اندازد و همراه آنها بيايد كه كسى او را نشناسد . امام عليه السّلام فرمود : كار برادران ابراهيم اين بود كه بت مىساختند و به بازار مىبردند و مىفروختند . امام عليه السّلام فرمود : مادرش ابراهيم را آورد و او را بر سر راه نشانيد و برادرانش بر او گذر كردند و او در ميان ايشان درآمد و به همراه آنها به خانه آمد ، و چون چشم پدرش به او افتاد مهر او در دلش جاى گرفت و تا خدا مىخواست اوضاع به همين منوال بود . در يك روز كه برادرانش بت مىساختند ابراهيم تيشه را به دست گرفت و بتى [ زيبا ] ساخت تا به آن روز مانند آن را نديده بودند . آزر به مادر ابراهيم گفت : من اميد دارم كه به بركت اين پسر خيرى به ما رسد ، ولى ناگهان ديدند ابراهيم تيشه را به دست گرفت و بتى را كه ساخته بود شكست . پدرش از اين كار بسيار دلگير شد و به او گفت : چه كردى ؟ ابراهيم عليه السّلام گفت : مگر اين بت را براى چه مىخواستيد ؟ آزر گفت : مىخواستيم آن را بپرستيم . ابراهيم عليه السّلام فرمود : آيا چيزى را پرستش مىكنيد كه خود مىتراشيد ؟ آزر به مادر ابراهيم گفت : اين همان كسى است كه حكومت ما به دست او از ميان مىرود .

منازعهء ابراهيم عليه السّلام با نمرود

[ 559 ] حجر از امام صادق عليه السّلام روايت كرده كه فرمود : ابراهيم با قوم خود مخالفت ورزيد و معبودان آنها را نكوهيد تا آنكه او را نزد نمرود بردند . ابراهيم با نمرود به محاكمه پرداخت و فرمود : پروردگار من آن كس است كه زنده كند و بميراند . نمرود گفت : من هم زنده كنم و بميرانم . ابراهيم گفت : همانا خداوند خورشيد را از مشرق برمىآورد ، پس تو آن را از مغرب برآور ، و آنكه به خدا كافر بود مبهوت و درمانده شد و خدا به قوم ستمكار ره ننمايد . امام باقر عليه السّلام فرمود : ابراهيم معبودان آنها را نكوهيد و نگاهى به اختران كرد و گفت : من بيمار هستم . امام باقر عليه السّلام فرمود : به خدا سوگند بيمار هم نبود و دروغ هم نگفت . و چون او را گذاشتند و به سوى مراسم عيدى كه داشتند رفتند ابراهيم تبرى
بهشت كافى (ترجمه روضه كافى) (فارسى) — صفحة 419 | آژير / الشيخ الكليني