مىآمد و برخى از آنها را در كام خود فرو مىبرد . اين آتش همه ساله در هنگام معيّنى مىآمد . آن پيغمبر به آنها فرمود : اگر من اين آتش را از شما دور كنم ايمان مىآوريد ؟
گفتند : آرى ، پس آن پيغمبر جامهء خود را در برابر آن آتش گرفت و آن را از ايشان برگرداند و به دنبال آن رفت تا به درون غارى وارد شد كه آن آتش ، از آن بيرون مىآمد ، و آن مردم بر درب آن غاز نشستند و چنان پنداشتند كه آن پيغمبر ديگر نخواهد توانست از اين غار بيرون آيد . پس ديدند كه او بيرون آمد در حالى كه مىگفت : اين است اين است [ يعنى اين است اعجاز من ] و همهء اينها از اين است [ يعنى از سوى خداست ] . بنى عبّاس گمان بردند كه من بيرون نيايم ولى بيرون آمدم در حالى كه پيشانيم تر است . سپس به آنها فرمود : اينك آيا به من ايمان مىآوريد ؟ گفتند : نه . فرمود : پس من در فلان روز مىميرم و چون مردم مرا به خاك بسپاريد ، و به زودى گلهء گورخرى كه پيشاپيش آنها خر دم بريدهاى قرار دارد بيايد تا بر سر قبر من بايستد ، و چون چنين شد قبر مرا بشكافيد و هر چه خواهيد از من بپرسيد .
هنگامى كه آن پيغمبر از دنيا رفت و روز موعود فرا رسيد و گورخران بر سر گور آن جمع شدند ، مردم خواستند قبرش را بشكافند ولى با خود گفتند : تا زنده بود به او ايمان نياورديد پس چگونه پس از مرگش به او ايمان خواهيد آورد ، و اگر قبر او را نبش كنيد پيوسته ننگى را بر دوش خود خواهيد داشت ، پس او را رها كنيد ، و بدين ترتيب او را به حال خود گذاردند .
داستان بيعت شيطان و مردم با ابو بكر
[ 541 ] سليم بن قيس هلالى مىگويد : از سلمان فارسى رضى اللَّه عنه شنيدم كه مىگفت : هنگامى كه پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ديده از جهان فرو بست و مردم كردند آنچه كردند و ابو بكر و عمر و ابو عبيدة بن جرّاح با انصار ستيزه كردند و آنها را به دليل خويشى ، كه دليل على عليه السّلام بود محكوم نمودند . گفتند : اى گروه انصار ! قريش به امر امامت از شما سزاوارترند ، زيرا پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم از قريش بود و مهاجران نيز از قريش بودند و خدا در قرآن ، خود با آنها