ناشناس تشخيص داد و از آنها هراسى در دلش افتاد .
جبرئيل كه چنين ديد عمامه از چهره برگرفت و ابراهيم او را به جاى آورد و گفت : تو همويى ؟ جبرئيل گفت : آرى . در اين وقت ساره همسر ابراهيم از پيش آنها گذشت و جبرئيل او را به آمدن اسحاق بشارت داد و از پى اسحاق هم به يعقوب نويدش داد . در اين هنگام ساره همان سخنى را كه خداوند عزّ و جلّ از او نقل كرده [ هود / 72 ] گفت ، و آنها هم همان پاسخى را به دو دادند كه در قرآن [ هود / 73 ] آمده . ابراهيم به آنها گفت : براى چه آمدهايد ؟ فرشتگان گفتند : براى نابود كردن قوم لوط آمدهايم . ابراهيم گفت : اگر در ميان آنها صد مؤمن يافت شود باز هم آنها را نابود خواهيد كرد ؟ جبرئيل گفت : خير . ابراهيم گفت : اگر پنجاه نفر باشند چه ؟ جبرئيل گفت : خير . ابراهيم گفت : اگر سى تن باشند چه ؟ جبرئيل گفت : خير . ابراهيم گفت : اگر بيست تن باشند چه ؟ جبرئيل گفت : خير . ابراهيم گفت : اگر ده تن باشند چه ؟ جبرئيل گفت : خير ، ابراهيم گفت : اگر پنج تن باشند چه ؟ جبرئيل گفت :
خير . ابراهيم گفت : اگر يك تن باشد چه ؟ جبرئيل گفت : خير . در اين هنگام ابراهيم گفت :
لوط كه در ميان آنهاست ؟ فرشتگان در پاسخ گفتند : ما بدان كس كه در ميان آنهاست داناتريم . ما او و خاندانش را رهايى بخشيم مگر زنش را كه از ماندگان است . آنها سپس رفتند .
ابو محمّد حسن عسكرى گفته است : براى اين سخن مقصودى نمىدانم مگر آنكه ابراهيم مىخواسته آنها را از نابودى برهاند ، و اين همان سخن پروردگار است كه فرمود :
. . . يُجادِلُنا فِي قَوْمِ لُوطٍ
« 1 » .
پس فرشتگان نزد لوط آمدند در حالى كه او در كشتزار خود در نزديكى شهر بود .
فرشتگان همانطور كه عمامه بر سر داشتند بر آن حضرت درود فرستادند . لوط كه آنها را در آن وضع و شكل نيكو و عمامهها و جامههاى سفيد ديد به منزلش دعوتشان كرد و آنها نيز پذيرفتند . لوط جلو افتاد و آنها در پى او به راه افتادند . لوط در بين راه از اينكه ايشان را
هامش
( 1 ) « با ما در بارهء قوم لوط مجادله مىكرد » ( سورهء هود / آيهء 74 ) .