تويى براى منظورى كه آمدهاى بازگردانده شود ، ولى قومت قريش تو را به ياد خدا و خويشاوندى خود با تو آوردهاند و سوگندت مىدهند كه مبادا بدون اجازهء آنها به شهرشان درآيى و قطع رحم كنى و دشمنشان را بر آنها دلير گردانى . پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود :
من كارى نكنم جز اينكه به مكّه وارد شوم .
امام صادق عليه السّلام مىفرمايد : عروة بن مسعود هنگام گفتگو با پيامبر دست به ريش آن حضرت مىداشت و مغيرة بن شعبه كه بالاى سر آن حضرت ايستاده بود به روى دست او زد . عروه گفت : اى محمّد ! اين كيست ؟ پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود : اين پسر برادر تو مغيره است .
عروه رو به مغيره كرد و گفت : اى نيرنگباز ! به خدا من به مكّه نيامدهام مگر براى شستن كار پلشت تو . عروه به سوى قريش بازگشت و به ابو سفيان و يارانش گفت : نه ، به خدا سوگند ، من صلاح نمىدانم شخصى همچون محمّد را از آمدن به مكّه و انجام كارى كه دارد ، باز گرداند . قريش سهيل بن عمرو و حويطب بن عبد العزّى را نزد پيامبر فرستادند و رسول خدا فرمود تا شتران قربانى را در برابر آنها صف كردند . آن دو آمدند و از پيامبر پرسيدند كه براى چه به مكّه آمدهاى ؟ پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود : براى طواف كعبه و سعى ميان صفا و مروه آمدهام و اينكه اين شتران را قربانى كنم و گوشت آنها را براى شما گذارم . سهيل بن عمرو و حويطب گفتند : قومت تو را به خدا و خويشاونديشان سوگند مىدهند كه مبادا بىاجازه به شهر آنها درآيى و دشمن را بر آنها دلير گردانى . پيامبر از آنها نپذيرفت مگر آنكه به مكّه وارد شود . پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم تصميم گرفت عمر را سوى آنها فرستد و عمر در پاسخ گفت : يا رسول اللَّه ! عشيرهء من در ميان قريش اندكند و جايگاه من در ميان ايشان چنان است كه مىدانى ، ولى من شما را براى انجام اين مهم به عثمان بن عفان راهنمايى مىكنم .
پيامبر نزد عثمان فرستاد و فرمود : سوى مؤمنان قومت برو و آنها را به فتح مكّه كه خداوند به من وعده داد بشارت ده . هنگامى كه عثمان راهى مكّه بود به ابان بن سعيد برخورد و او وى را احترام كرد و از سر زين عقب كشيد و عثمان را جلو خود نشانيد و او را به مكّه برد و عثمان وارد مكّه شد و پيغام خود را به آنها اعلان كرد ، و بدين ترتيب
بهشت كافى (ترجمه روضه كافى) (فارسى) — صفحة 373
مساهمون: آژير
ص٣٧٣