آل ذريح ! مردى در تهامه آمده است كه مردم را به شهادت دادن به يگانگى خدا دعوت مىكند . مردم گفتند : خداوند براى امر مهمى اين گوساله را به سخن درآورده است ! اين گوساله براى دوّمين بار ، همين ندا را در ميان آنها سر داد . پس آنها تصميم گرفتند كشتيى بسازند و آن را ساختند و هفت تن از ايشان بر آن كشتى برآمدند و آنچه خدا در دل آنها انداخت . آذوقه در آن بار كردند آن گاه بادبان كشتى را برافراشتند و در دريا روانه كردند ، كشتى همچنان بيامد تا آنها را به جدّه رساند . آنها نزد پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم آمدند و رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم به ايشان فرمود : شما همان اهل ذريح هستيد كه گوساله در ميانتان فرياد كرد ؟
گفتند : آرى ، سپس به حضرت گفتند : اى پيامبر خدا ! دين و كتاب خود را به ما عرضه كن .
حضرت دين و كتاب و سنن و فرايض و احكام را همانطور كه از نزد خداى عزّ و جلّ آمده بود ، بر آنها عرضه كرد و مردى از بنى هاشم را بديشان امارت داد و همراه ايشان روانهاش ساخت و تاكنون اختلاف در ميان آنها رخ ننموده است .
داستانى از معراج پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم
[ 376 ] حديد از امام صادق عليه السّلام روايت كرده كه فرمود : آن هنگام كه پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم به معراج رفت ، روز پس از آن بنشست و جريان معراج را براى مردم باز گفت . آنها به ايشان گفتند : بيت المقدس را براى ما توصيف كن . حضرت توصيف بيت المقدس را براى ايشان آغازيد . و چون شب بدان جا رفته بود توصيف آن بر او مشتبه شد ، پس جبرئيل نزد آن حضرت آمد و عرض كرد : بدينسو نگر . حضرت صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بدان سو نگريست و بيت المقدس در نظرش هويدا گشت و همچنان نگاه مىكرد و براى مردم توصيف مىكرد و سپس مشخصات كاروان آنها را كه در راه شام ديده بود براى ايشان توصيف كرد و آن گاه فرمود :
اين كاروان فلان قبيله است كه هنگام طلوع خورشيد درخواهد رسيد و در پيشاپيش آنها شترى خاكسترى - يا قرمز - قرار دارد .
قريش سوارى فرستادند تا آن كاروان را برگرداند ولى همان هنگام برآمدن آفتاب ، كاروان در رسيد . قرطة بن عبد عمرو گفت : افسوس كه من اينك براى تو جوانى قوى