تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بهشت كافى (ترجمه روضه كافى) (فارسى) — صفحة 304

مساهمون:

ص٣٠٤
حاضر شود تا من او را بشناسم . چون فردا رسيد زبير نزد پادشاه دومه آمد ، و هنگامى كه چشم پادشاه به او افتاد خنديد . زبير گفت : اى پادشاه ! چرا مىخندى ؟ گفت : من گمان نمىكنم مردى را كه از تو شكايت كرده زنى عرب زاييده باشد ، زيرا بمحض ديدن تو نتوانست خود را از ضرطه دادن نگه دارد . زبير گفت : پادشاها ! همين كه من به مكه رفتم خواهش تو را انجام خواهم داد . و چون زبير به مكه باز گشت نفيل تمام عشاير قريش را واداشت تا نزد زبير رفتند و از او خواستند تا پسرش خطاب را به او باز پس دهد ولى زبير نپذيرفت ، تا آنكه به عبد المطّلب پناهنده شد و او را واسطه قرار داد . عبد المطّلب گفت : ميان من و زبير پيوندى نيست ، مگر نمىدانيد كه او در بارهء پسر فلان چه كرد ؟ پس خودتان نزد او برويد . آنها دوباره نزد زبير آمدند و با او در اين پيرامون سخن گفتند . زبير به ايشان گفت : همانا شيطان در ميان مردم حكومتى دارد و زادهء اين مرد زادهء شيطان است و من در امان نيستم كه روزى بر ما نيز رياست كند ، حال كه چنين است او را از در مسجد الحرام نزد من آوريد تا من آهنى را براى او بگذارم و در چهره‌اش خطوطى بنگارم و نامه‌اى هم براى او و پسرش بنگارم كه در هيچ مجلسى صدرنشين ما نشود و بر فرزندان ما فرماندهى نيابد و در هيچ مالى از ارث ، جز آن خويش را ، انباز ما نگيرد . حضرت عليه السّلام فرمود : ايشان پذيرفتند و زبير چنين كرد و در چهرهء او با آهنى داغ خط كشيد و نامه را هم نوشت و آن هم اكنون نزد ماست ، و من به ايشان گفتم : اگر دست كشيديد كه بسيار خوب و الّا آن نامه را بيرون مىآورم و در نتيجه رسوا مىشويد . پس از اين كار دست بشستند . يكى از وابستگان پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم از دنيا برفت در حالى كه وارثى نداشت . پس فرزندان عباس در بارهء ارث او با امام صادق عليه السّلام به ستيز برخاستند . اين رويداد در همان سالى بود كه هشام بن عبد الملك به حج رفته بود . پس هشام بن عبد الملك براى از ميان بردن ستيز جلسه‌اى به رياست خودش تشكيل داد . در آن جلسه داود بن على گفت : ارث اين شخص از ماست ، و امام صادق عليه السّلام فرمود : بلكه از ماست . داود بن على گفت : همانا پدرت همو بود كه با معاويه جنگيد . امام صادق عليه السّلام فرمود : اگر پدر من با معاويه جنگيد
بهشت كافى (ترجمه روضه كافى) (فارسى) — صفحة 304 | آژير / الشيخ الكليني