بهرهء پدر تو [ عبد اللَّه بن عباس ] در آن جنگ از همه بيشتر بود و سپس خيانتكارانه گريخت . آن گاه امام صادق عليه السّلام به او فرمود : فردا كه رسد طوقى [ از ننگ و عار ] چونان طوق كبوتر بر گردنت خواهم افكند . داود بن على گفت : اين سخن تو براى من بىارزشتر از پشكل شترى است كه در وادى ازرق افتاده باشد . حضرت عليه السّلام به او فرمود : وادى ازرق همان وادى است كه براى تو و پدرت در آن حقى نيست . هشام گفت : چون فردا رسد اين جلسه را تشكيل مىدهيم .
روز ديگر كه فرا رسيد امام صادق عليه السّلام از خانه بيرون آمد و همراه خود نامهاى آورد كه در كرباسى قرار داشت و آن را در جلوى هشام كه در جاى خود قرار گرفته بود نهاد . هشام كه نامه را خواند گفت : جندل خزاعى و عكاشهء ضميرى را - كه هر دو از پيران سالخورده بازمانده از زمان جاهليت بودند - پيش من حاضر كنيد . چون آن دو آمدند نامه را پيش آنها انداخته گفت : اين خطها را مىشناسيد ؟ گفتند : آرى ، اين خط عباس بن اميّه است ، و خط ديگر از فلان كس ، و اين از فلانى از قريش است ، و اين خط حرب بن اميّه [ جدّ معاويه ] است . هشام گفت : اى ابا عبد اللَّه ! مىبينم كه خط نياكان من نزد توست . فرمود :
آرى . هشام گفت : من حكم مىكنم كه ميراث اين مرد از آن توست . حضرت صادق عليه السّلام از مجلس خارج شد در حالى كه اين شعر را مىخواند :
إن عادت العقرب عدنا لها * و كانت النّعل لها حاضرة
[ اگر عقرب به سوى ما بازگردد ما نيز به سوى او بازگرديم و نعلين براى كوبيدنش حاضر است ] .
راوى مىگويد : من به حضرت عرض كردم : قربانت گردم اين نامه چه بود ؟ فرمود :
نثيله كنيز مادر زبير و ابو طالب و عبد اللَّه بود كه عبد المطّلب او را از مادر زبير گرفت و با او همبستر شد و فلانى [ عباس ] از او به دنيا آمد . زبير گفت : اين كنيز را ما از مادر خود به ارث مىبريم و پسرش هم بندهء ماست . پس عبد المطّلب قبايل قريش را نزد او واسطه كرد و زبير پذيرفت البته مشروط به اينكه گفت : نبايد پسرت در هيچ مجلسى صدرنشين ما باشد و در مالى خود را انباز ما انگارد . او اين جريان را در نامهاى نوشت و گواهانى
بهشت كافى (ترجمه روضه كافى) (فارسى) — صفحة 305
مساهمون: آژير
ص٣٠٥