و بكشتش و جنازهاش را بر سر راه افكند . كسانى كه از نژاد ابو بكر و عمر و عثمان بودند گرد آمدند و گفتند : دوست ما هم شأن و هم وزنى نداشت و ما به جاى او جز جعفر بن محمد كسى را نكشيم كه جز او كسى رفيق ما را نكشته است . امام صادق عليه السّلام در آن هنگام به سوى محلهء قبا رفته بود . من خدمت آن حضرت رسيدم و تصميم اين گروه را به آگاهى ايشان رساندم . حضرت فرمود : آنها را وانه . همين كه آن حضرت بازگشت و آن گروه ايشان را بديدند به سويش يورش بردند و گفتند : دوست ما را كسى جز تو نكشته و ما احدى را به جز تو به جاى او نخواهيم كشت . حضرت فرمود : گروهى از ميان خود برگزينيد تا با من سخن گويد . پس گروهى از آنها جدا شدند و حضرت دست آنها را گرفت و به مسجد درآورد . به دنبال آن ايشان از مسجد بيرون آمدند در حالى كه مىگفتند :
ابو عبد اللَّه جعفر بن محمد بزرگ ماست و پناه بر خدا كه همچون اويى چنين كند يا دستور انجام آن را دهد ، باز گرديد .
سماعه مىگويد : من همراه آن حضرت رفتم و به ايشان عرض كردم : چه زود خشم آنها به خشنودى گراييد ! حضرت فرمود : آرى ، من آنها را خواندم و گفتم : يا خاموش باشيد يا آن نامه را بيرون مىآورم . من عرض كردم : فدايت شوم مگر آن نامه چيست ؟
فرمود : مادر خطاب ، كنيز زبير بن عبد المطّلب بوده و نفيل [ مردى از طائفيان ] بر او دست اندازى كرد و آبستنش بساخت . زبير به دنبال او فرستاد و او به طائف گريخت .
زبير در پى او روانهء طائف شد . قبيلهء ثقيف زبير را ديدند و به او گفتند : اى ابا عبد اللَّه ! اينجا چه مىكنى ؟ گفت : نفيل شما كنيز مرا فريفته و به دو دست يافته . نفيل كه از جريان آگاه شده بود به شام گريخت . زبير نيز در سفرى بازرگانى به شام رفت و در سر راه خود به پادشاه دومه وارد شد . پادشاه به او گفت : اى ابا عبد اللَّه ! من از تو خواهشى دارم .
زبير گفت : خواهشت چيست ؟ گفت : تو فرزند يكى از خويشان خود را گرفتهاى و من مىخواهم او را به وى بازگردانى ، [ چنين برمىآيد كه نفيل به پادشاه دومه شكايت كرده بوده كه زبير فرزند مرا - كه مقصود خطاب بوده - پيش خود نگه داشته و از او خواسته است كه وى را از زبير بازستاند ] . زبير گفت : بايد آن شخص [ كه به تو شكايت كرده ] نزد من
بهشت كافى (ترجمه روضه كافى) (فارسى) — صفحة 303
مساهمون: آژير
ص٣٠٣