فصد عروق پاها در زنان مبتلا به حبس حيض ، خون را در بدن جابهجا كرده و به سمت رحم ميل مىدهند .
ضماد :
نهادن اشياى نيمه جامد و خمير مانند به طور ضخيم بر عضو .
طريخ :
[ كه ] قسمى است از ماهى .
طغار :
ديگ .
طلاء :
ماليدن ادويه مرطوب بر عضو به نحو لايهيى نازك .
طلق :
درد زايمان .
طمث :
عادت ماهانهء زنان .
طين فارسى :
در قذى چشم .
ظرف سبز :
ظرف سفالى لعابدار .
ظن بر اخراج خون :
اين تعبير ، در كلام اطباء رايج است و معنى آن اين است كه طبيعت ، حافظ و نگهدارندهء خون است چون اكثر غذاى بدن از آن است و مزاجش موافق روح و مركب روح و سبب اصلى حيات است و لذا هنگام دفع اخلاط فاسد از بدن توسط طبيعت ، خون را نمىگذارد با آنها دفع شود مگر اينكه طبيعت ناتوان شده باشد .
عصابه :
دستمالى كه به پيشانى مىبندند .
عطوس :
در صداع بلغمى ذكر شد .
عفوصت :
مزهء گس كه نوعى مزهء قابض است كه دهان را قبض مىكند .
عكر :
رسوب ، تهنشين .
علىحده :
جداگانه .
عمور :
گوشتهاى ميان دندانها و بن آنها را گويند .
عورت :
در اين كتاب ، كنايه از زن است و جنس مؤنث .
غذا :
در صداع مادى .
غلوله :
گلوله .
غمره :
در فساد لون .
فتيله :
نزد اطبا آن است كه ادويه را كوبيده و خمير كرده و به مقدار انگشت يا زياد يا كمتر در باريكى و سطبرى و بلندى و كوتاهى به قدر حاجت كه در بينى ، گوش ، شكاف زخمها و يا مقعد و آلت تناسلى مرد مىنهند .
فجئة :
ناگهانى .
فراريج :
جوجهها .
فراشا :
به معنى « قشعريره » است . رجوع شود به ذيل آن .
فرج :
منافذ ، فضاهاى خالى .
فرزجه :
يعنى تكه پارچهيى را تر كرده و با ادويهء خشك پودر كرده يا به ادويهء تر مىآلايند و زن در فرج خود مىنهد .
فسخ عضله :
در قروح .
فكر :
در نسيان .
قاثاطير :
در احتباس بول .