به ذيل اماله .
حلوان :
گوشت بزغاله كه در « مخزن الادويه » و « تحفهء حكيم مؤمن » ، حلان و حلام ضبط شده است .
حمات :
در صداع ساذج .
حماليق :
جمع حملاق است به معنى قسمت درونى پلكها كه سرمه را در آن جا مىريزند .
حماة :
آبهاى معدنى را گويند كه بوى نامطبوعى هم دارند .
قشعريرهء نافض :
لرزى كه بدن را سوزن سوزن كند .
حمول :
ادويهيى را مىگويند كه در مقعد و فرج مىنهند .
حواس باطنى و ظاهرى :
در نسيان .
خائيدن :
گاز زدن ، جويدن .
خبث نفس :
غم ، اندوه و دلتنگى بدون سببى آشكار .
خبز سميد :
در ماليخوليا .
خراطه :
پوستههاى داخلى رودهها را مىگويند .
خريطه :
رجوع شوده به ذيل « خراطه » .
خسته :
هستهء ميوهها .
خلط حادّ لذّاع اكّال :
كيفيتى حرّيف يا مالح در خلط كه موجب لذّاعيت يعنى گزندگى و سوزندگى و اكّاليت يعنى خورندگى در آن باشد .
خلط غليظ محترق حرّيف لذّاع :
بلغم مالحى كه محترق شده و به سوداى احتراقى تبديل شده است .
خلل :
منافذ ، فضاهاى خالى .
خمل :
پرز .
خياشيم :
در صداع مادى .
دبر :
مقعد .
دردىّ :
رسوب ، تهنشين .
دعت :
سكون و استراحت .
دغدغه :
خارش .
دولاب :
چرخ چاه .
دهن :
در صداع ساذج .
ذرور :
رجوع شود به ذيل « برود » .
رادع :
يعنى مانع و بازگرداننده . دارويى است كه به سبب سردى و قوت قبض خود كثافتى در عضو ايجاد مىكند كه مسام آن را تنگ كرده و حدّت حرارتى كه در عضو ايجاد شده را بشكند و اخلاط رقيقه را منجمد و غليظ گرداند .
رايب :
در خفقان .
ربّ :
در صداع شركى .
ردىّ الكيموس :
غذايى را گويند كه وقتى در معده هضم شود و در كبد به خلط تبديل شود ، خلطى غير معتدل القوام و الكيفيه از آن حاصل شود .