تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طب اكبرى ( فارسى ) — صفحة 545

مساهمون:

ص٥٤٥
آرند ؛ اما اگر قوت ضعيف بود ، اغذيه و اشربهء سرد « 1 » ، حرارت غريزى را زيان دارد [ و لذا بايد ] قدرى كبابه و قرنفل و قاقله نرم نموده ، در اغذيه و اشربه بياميزند . [ 751 ] قسم سوّم : آنكه صفرا موجب خفقان شود [ كه ] اندر رگ‌هاى دل درآمده . و علامت وى ، اندوه و بىخوابى است و شدت تشنگى و بىقرارى و جز آنكه از لوازم صفراست . و اين قسم ، كمتر واقع شود . علاج : بهر اسهال صفرا ، مطبوخ هليله و شربت بنفشه و آب تمر هندى بنوشند و اطفاى حرارت نمايند . و اگر مناسب دانند ، قدرى خون از باسليق بكشند و پيراهن مصندل « 2 » بپوشند . و آنجا كه از افراط حرارت ، خوف حدوث بثره شود و آماس در دل باشد ، بگيرند افيون ، نيم دانگ و تخم اللفاح ، يك دانگ و كافور ، يك طسوج و مشك و زعفران ، به راستار است ، يك طسوج يعنى از هريك ، نيم طسوج تركيب كنند و بدهند . و آنچه در دموى مذكور است مرعى دارند . و علاج اين هر دو قسم يكى شمارند ؛ مگر آنكه اخراج خون كثير در دموى و افراط تبريد در صفراوى ضرور است . [ 752 ] فايده : « محمّد ذكريا » مىگويد كه اگر خداوند خفقان گرم به شهرى گرم مقام سازد ، عمر او كوتاه شود . و هم او گفته : « ما رأيت أحدا من أصحاب خفقان الحارّ أن يبلغ عمره خمسين سنة » « 3 » . [ 753 ] قسم [ چهارم ] : آنكه مادهء بلغم باعث خفقان گردد : و در بيشتر از آن افتد كه رطوبت در غشاى دل بسته شود . و بايد دانست كه مادهء بيمارىهاى دل ، [ يا ] اندر رگ‌هاى دل باشد يا در ميان غلاف او ؛ امّا آنچه ميان دل و غلاف بود ، بيشتر رطوبت بود يا مادهء بادناك . و آنچه در رگ‌هاى دل باشد ، سدّه گويند و در ورم اذنى القلب ، اين مبحث به تفصيل گفته آيد .
هامش
( 1 ) . صفت شرابى كه تشنگى و حرارت بنشاند : بگيرند آب انار ترش ، آب آلوى ترش ، آب خرماى هندى ، و آب ترشى ترنج و آب‌غوره ، از هريك مساوى و مقدار جمله ، شكر افكنند و به قوام آرند . و آنجا كه تب نباشد ، دوغ مفيد است . و ماهى تازهء خرد به سركه پخته ، سودمند . و تحول به هواى خنك ، نافع‌ترين تدابير است . ( 2 ) . صفت پيراهن مصندل : بگيرند صندل سفيد و با گلاب بسايند و كافور در آن مالند و پيراهن در آن تر كرده به هوا خشك سازند و بپوشند . و هروقت پاره [ يى ] گلاب بر اين پيراهن پاشند ؛ خاصه در جايگاه دل و سينه . ( 3 ) . ترجمه : « من از مبتلايان به خفقان حارّ هيچ‌كس را نديدم كه به پنجاه سالگى برسد . م .