واقع است . و « جالينوس » اين را « دهليز » گويد و « منفذ » خواند .
در ميان دل ، مجارى است كه از وى خون [ و ] غذا به شش مىرسد و هم از شش به دل هوا منجذب مىگردد .
به اينطرف بزرگ كه قاعده گويند و راه آمدن نسيم هوا از اين سر است ، دو پاره گوشت عصبناك رسته است ؛ همچون دو بادگير بر شكل دو گوش و مسمى است به « اذنى القلب » ؛ هرگاه دل حركت انقباض كند ، اين هر دو گوش فراهم آيند [ يعنى جمع شوند ] و هرگاه حركت انبساط كند ، پهن شوند و راست ننشيند تا نسيم هوا بيشتر و تمامتر منجذب شود .
از آنكه دل عضوى است رئيس و منبع حرارت غريزى است و معدن روح حيوانى ، حكيم مطلق آن را ميانگاه فضاى سينه كه استوارترين مواضع در بدن انسان است وضع فرموده و سر او كه پاره [ يى ] به چپ ميل دارد ، متضمن بر منافع كثير است [ كه ] يكى ، آن كه حرارت دل با حرارت جگر اگر متفق مىشد ، حرارت در يك شق بدن غالب مىآمد و شق ثانى از حرارت عارى مىبود و بدان سبب آفات مىافزود . و نيز از سردى سوداى طحال اعتدال نمىگرفت .
[ 744 ] فايده : هر حيوانى كه دل او بزرگتر بود ، دليرتر بود و قوىتر باشد ؛ به شرطى كه حرارت نيز بيشتر داشته باشد ؛ زيرا كه اگر حرارت دل اندك بود ، بزرگى دل سود ندهد چون خرگوش . و اگر حرارت بيشتر بود ، اگرچه دل كوچكتر باشد ، آن حيوان دلير باشد ؛ چنانچه در حيوانها مشاهده مىشود ؛ ليكن اغلب آن است كه حيوان دلاور ، بزرگدل مىباشد .
اكنون بدان كه بيمارىهاى دل چند نوع است و هريك در فصل علىحده گفته آيد :
طب اكبرى ( فارسى ) — صفحة 540
مساهمون: مؤسسه احياء طب طبيعى
ص٥٤٠