جمع آورد و متقيّح شود و سر كند و اين ريم ، ناهموار و سپيد بود يا تيره . و گاه باشد كه آنچه لطيف است از ماده ، به تحليل خرج شود و ما بقى صلب گردد ؛ چنانچه در سوداوى گفته آيد . و گاه باشد كه خراج گردد .
گاه باشد كه ذات الريه از جنس حمره افتد و مهلت علاج كمتر دهد ؛ بهر آنكه ماده بس گرم باشد و به دل نزديك بود و اثر دواى سرد شربا بود يا طلاء در اين جايگاه كمتر رسد به واسطهء بعد مسافت و حيلولت اعضاى كثيره ؛ زيرا كه در مشروبه ، هر عضوى از شربت قوتى مىستاند و نصيبى برمىدارد و شربت نيز از هر عضوى حرارتى پذيرد و از هر ماده كه در اعضا باشد ، جزوى با وى مىآميزد ؛ پس چون به شش رسد ، از قوت خنكى آن چندان مانده نباشد كه با حرارت حمره برابرى كند و خنكى ضماد نيز با آن برابرى نتواند كرد ؛ بهر آنكه قوت ضماد خيلى گذرنده نباشد [ يعنى خيلى نفوذ نمىكند ] و حال آنكه استخوانهاى سينه و غشاها و عضلهها آن را حايل بود .
از آنكه اين مرض از هر خلط حادث مىشود على الاصح ، به سه قسم بيان كنم :
[ 710 ] قسم اول : در ذات الريه كه سببش مادهء گرم بود
خواه مادهء مذكوره بنفسه گرم بود ؛ چون خون و صفرا ؛ خواه به ذات بارد بود امّا از عفونت مستحيل به حرارت شود چون بلغم شور متعفن . و علامت اين قسم آن است كه تب ، صعب دايم بود و لازم باشد و ضيق النفس به شدت بود و در مقدم سينه گرانى و درد محسوس شود و چشم و روى سرخ باشد ؛ خاصه رخساره چنان نمايد كه گويا به چيزى سرخرنگ كردهاند ؛ خاصه در وقت غلبهء تب و در چشم و روى تهبّج پديد آيد و زبان خشك مىشود و تشنگى مفرط بود . و باشد كه بر زبان رطوبتى غليظ و لزج ملتزق باشد و نبض ، موجى بود و سرفه ، رنج دهد . و به استنشاق هواى سرد ، دل راغب باشد .
شدت اعراض و قلت آن بهحسب سبب است ؛ چنانچه در خصايص خون و صفرا و بلغم متعفن بارها ذكر يافته ؛ مثلا شدت عطش و ضربان و افراط حرارت و قلت گرانى و مانند آن ، مخصوص به صفرا است . و كذلك خواص خون ، روشن است . و از آنكه بلغم از كسب عفونت بر مزاج خود نمىماند ، آثار مواد گرم در وى يافته مىشود ؛ ليكن هر چون كه باشد ، حرارت وى كمتر از حرارت خون و صفراست و گرانى بيشتر و رطوبت لزج بر زبان افزونتر و آزروى استنشاق هواى سرد اگرچه در اين هر سه مىشود اما آنچه در