دوم : سوء مزاج گرم ساذج كه به حنجره عارض شود و رطوبت آن را خشك سازد و به سبب نقصان رطوبت ، وضع وى مختلف شود و خشونت در آن پديد آيد ، پس بالضرور گرفتگى در آواز ظهور نمايد . و اين قسم ، بيشتر در تب گرم افتد و البته بىنفث باشد و بيمار در آنجا خشونت احساس كند .
علاج : ماء الشعير نوشند و مغز تخم بادرنگ و بادام و نشاسته تناول كنند . و هرچه مبرّد و مرطّب مغرّى بود ، چون مرقهء [ داراى ] خبازى و مانند آن و خوردن وى و غرغره كردن بدان مفيد است .
سيم : سوء مزاج بارد ساذج : كه حنجره را منقبض سازد
و اجزاى آن را جمع نمايد ، پس بالضرور ، خشونت در وى حادث شود و آواز متغير گردد . و علامت وى آن است كه در سرما و هنگام وزيدن باد شمال عارض گردد . و در اين قسم نيز نفث نمىباشد ؛ يعنى رطوبت از دهن نمىبرآيد .
علاج : فلفل و حلتيت و خردل و زعفران ، هر چهار مساوى الوزن بگيرند و با عسل بپزند تا منعقد شود و هر صباح مقدار بندقه تناول كنند . و حب خردل « 1 » پيوسته زير زبان دارند .
چهارم : سوء مزاج تر : كه به حنجره و قصبهء ريه عارض شود
و آن را مسترخى سازد .
و اين استرخا ، بدان حد نمىرسد كه رعشه آرد و در صورت لرزه پديد آيد يا بطلان ظهور نمايد ، بلكه همان قدر مىباشد كه گرفتگى در آواز آرد . پس بايد دانست كه حنجره و قصبه ريه ، مقرع [ يعنى محل كوبيدن ] هواى محدث صوتاند لهذا اصلب مخلوق شدهاند ؛ زيرا كه هنگام تكلم ، اوّل هوا از ريه مندفع مىشود و به سختى قصبه را درمىرسد پس از آنجا دوم بار مندفع شده ، قرع حنجره مىكند و در اينجا حركت حنجره آن را آواز مىگرداند و [ به ] تقويت كام و زبان و ملاذه و دندانها حرفها پديد مىآيد ؛ پس هرگاه در حنجره استرخا رو نمايد بهحسب علّت و كثرت استرخا ، نقصان يا بطلان در صورت ظهور مىنمايد . و علامت وى آن است كه در جايگاه حنجره گرانى احساس كند مريض به غير خشونت و بدون الم .
هامش
( 1 ) . صفت آن : بگيرند خردل بريان و فلفل و مرّ و لبنى و قنّه [ و همه را ] باريك سازند و با عسل حبّ سازند .