سر حبّ اياره دهند و آبكامه جوشانيده و عسل در وى آميخته بفرمايند تا غرغره كند و ديگر غراغر كه مناسب حال بود نيز استعمال نمايند . و از اغذيه و اشربه ، هرچه لطيف بود به كار برند .
[ 331 ] قسم دوم : در نقصان رطوبت بيضيه : و مضرت نقصانش عند غايت النقصان ، بصارت رفتن است و عند نقصان ضعيف ، وقوع ضعف در بصارت .
فايده : نورى كه از دماغ به سوى حدقه مىآيد ، در اين رطوبت جمع مىگردد تا كه انطباع اشباح بر جليديه و فعل باصره به اتمام رسد . و هرگاه در اين رطوبت نقصان افتد ، نورى كه به سوى اين مىآيد جمع نمىتواند ماند و از ثقبه زودتر مىگذرد و منتشر مىگردد ؛ پس اگر نقصان به درجهء كمال است ، به واسطهء سرعت نفوذ نور ، فعل بصارت بالكل باطل مىشود و اگر نقصان كمتر است ، در فعل باصره ضعف را مىيابد .
علامت نقصان اين رطوبت ، آن است كه هرگاه صاحب اين مرض سر خود بجنباند ، در پيش چشم خيال كند كه گويا چاه و مغاك [ يعنى حفره ] واقع است و وجهش آن است كه هرگاه اين رطوبت ناقص مىگردد ، ما بين وى و عنكبوتيه فضايى حاصل مىشود و آن فضا در بصارت مانند چاه و حفره مىنمايد . و اين دليل ، مورد بحث است از چند جهت ؛ چنان چه در « شرح اسباب » ذكر يافته . و ايضا « شارح اسباب » مىنويسد كه حق آن است كه هرگاه بيضيه ناقص مىشود ، عارض مىگردد وى را اجتماع از يبس و اين ، از دو وجه بيرون نيست : يكى آنكه اجتماع در جميع اجزاى رطوبت مذكور واقع شود و در اين صورت ، بصارت ، بالكل زايل مىگردد و هيچچيز ديده نمىشود اصلا . دوم ، آنكه اجتماع عام نبود بلكه در بعض اجزاء وى افتد . و اين نيز بر دو نهج است : يكى آنكه در يك موضع وى باشد . دوم ، آنكه در مواضع مختلفه افتد ؛ پس اگر اجتماع در اجزاء رطوبت به موضعى مخصوص است ، مريض در هر چيز « كوه » - يعنى قطعه تاريكى - همى بيند . و اگر اجتماع در اجزاء رطوبت به موضعى مخصوص نيست [ و ] به مواضع مختلفه باشد ، به حسب اختلاف اجتماع در هر چيز « كوهها » مشاهده مىكند . و اين كيفيات ، عند كدروت از اين رطوبت نيز عارض مىشود ؛ چنانچه در نزول الماء گفته آيد . اما اجتماع اجزا ، چيزى ديگر است و حدوث كدروت ، چيزى ديگر . اما از آنكه اجتماع اجزا بىيبوست نمىشود ، كوچكى در چشم و در خواب معتاد آفت افتادن ، از لوازم اجتماع اجزاء اين
طب اكبرى ( فارسى ) — صفحة 189
مساهمون: مؤسسه احياء طب طبيعى
ص١٨٩