پيوندد ؛ زيرا كه هرگاه رطوبات كه از آن ميان ليفها مملو و پر است به سبب خشكى معدوم گردد ، جهت ضرورت خلأ ، ليفها باهم مىپيوندد پس بالضرور مسالك مسدود مىشوند و مانع نفوذ روح مىگردند .
علامت و علاج ، چون علامت و علاج تشنّج يابس است .
[ 247 ] بدان كه « جالينوس » مىگويد گاه باشد كه خداوند مزاج خشك داروى گرم خورد ، پس خشكى زيادت شود و بدان سبب از سر انگشتان او خدر پديد آيد و به زير مىآيد و به تدريج به اندامهاى ديگر متعدى گردد . و از اين قبيل است خدر كه اندر تبهاى محرقه و حادّه به سبب تحليل رطوبتهاى اصلى و غلبهء خشكى اندر دست و پاى پديد آيد .
ششم ، آنكه زهر سرد چون افيون ، يا گرم چون بيش خورده شود و بدان سبب خدر شود . و ظاهر است كه مزاج روح از سم متغير مىگردد و بدان سبب ، مناسبتى كه فىمابين اعضا و روح است مفقود مىگردد . پس اعضا از اثر وى متاثر نمىگردند . و باوجود اين ، زهر سرد از جملهء مغلّظات روح است لبرودته .
هفتم ، آنكه زخم حيوانى زهردار بر عصب رسد ؛ خواه سرد بود ، چون لذع عقرب ؛ خواه گرم بود ، چون لسع حيه و حدوث خدر از وقوع لسع به همان سبب است كه در آنچه از شراب سم افتد گفته شد .
علاج : ترياق فاروق دهند كه جامع النفع است در هر سمّ . و آخر كتاب ، تدبير به حسب هر سم مذكور است [ كه بايد ] بدان رجوع نمايند .
[ 248 ] فايده : سمكى است كه آن را ماهى « رعاده » گويند [ و ] از خواص او آن است كه هركه او را به دست گيرد ، حس دست او باطل شود ؛ بلكه مىگويند اگر در دام [ كسى اين ] ماهى افتد ، در حال [ يعنى فورا ] دست وى خدر شود و رشتهء دام نتواند نگاه داشت .
هشتم ، آنكه قوت حيوانى ضعيف شود و بدان سبب حس اطراف ناقص گردد و اين در حال غشى و در حال مرگ اتفاق افتد .
[ 249 ] فايده : هرگاه سبب خدر امتلا باشد و ماده اندر دماغ بود ، حس و حركت همهء تن باطل مىشود و همان روز بيمار را هلاك مىسازد . و باشد كه آفت اندر نخاع بود ، پس نقصان حس و حركت [ به ] اندازهء سبب [ يعنى در محدودهء آن تعداد از اعصاب نخاعى كه ماده در آنهاست ] اندر همه تن يا اندر يك نيمه پديد آيد و حس اندامهاى روى [ كه در
طب اكبرى ( فارسى ) — صفحة 139
مساهمون: مؤسسه احياء طب طبيعى
ص١٣٩