بايد دانست كه غلظ قوام اين رطوبت بدان درجه نمىباشد كه در جرم عصب نافذ نتواند شد ؛ زيرا كه اگر چنين بودى استرخا نيفتادى ؛ چنانچه در فصل تشنّج به تفصيل گفته آيد ؛ ليكن مىتواند كه آنجا كه ماده مختلف القوام بود هم استرخا پديد آيد در بعض و هم تشنّج در بعض ديگر ؛ بهر آنكه هرچه رقيق بود ، در جرم عصب نافذ شود و هرچه غليظ است ، در طول بكاهد و در عرض بيفزايد و هذا هو التشنّج .
سوّم ، آنكه اندر نخاع يا اندر اعضاء ديگر آماس حار يا بارد پديد آيد ، پس مادهء آماس به سبب انضغاظ ، منفذ قوتها بگيرد .
چهارم ، آنكه بر اصل عصبى سقطه يا ضربه رسد و بدان سبب عصب فشارده شود و منفذ قوتها بسته گردد .
پنجم ، آنكه مهره [ يى ] از مهرههاى گردن يا از مهرههاى پشت از جاى بلغزد و بدان سبب منفذ قوتها بسته شود ؛ ليكن بايد دانست كه اگر مهرهها به راستا و چپا ميل كند ، سبب انسداد منفذ ، انضغاط عصب است ؛ زيرا كه ثقبه كه منفذ عصب است بر پهلوى مهره است و چون مهره بدان جانب مايل شود ، عصب كه از نخاع رسته است فشارده مىگردد و بالضرور ، منفذ بسته مىشود و اگر مهرهها به پيش يا پس ميل كند ، سبب انسداد منفذ در اين صورت تمدد اعصاب است نه انضغاط آن .
ششم ، آنكه عصب منقبض شود از برد مكثّف يا از فرط غلظت جوهر عصب .
هفتم ، آنكه عضوى از بندگاه منخلع شود به سببى خارجى يا داخلى چون رطوبت لزجه كه تر كند رباطات را كه هر دو طرف عظم مفصل از وى مربوط است و بالضرور ، مفصل جدا شود و هر چونكه باشد ، به سبب انضغاط عصب ، مسلك روح بسته مىشود .
[ 213 ] علامتها : ببايد دانست كه از اقسام استرخا آنچه از گسستن عصب افتد ، پوشيدهتر مىباشد ؛ خاصه اگر عصب اندرونتر بود . و نشان فسخ عصب آن است كه متصل وقوع سقطه يا ضربه به يكبارگى عضوى سست شود . اما آنچه پس از وقوع سقطه يا ضربه حادث شود ، بعد [ از ] مرور زمان طويل ، نشان تورم عصب است . و ايضا به هيچ دوا منتفع ناشدن ، از علامات فسخ است و لا علاج له .
استرخاى ورمى ، از تمدد اعصاب و ظهور وجع [ و ] لزوم تب توان دانست : پس اگر
طب اكبرى ( فارسى ) — صفحة 113
مساهمون: مؤسسه احياء طب طبيعى
ص١١٣