تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 430

مساهمون:

ص٤٣٠
چنان‌كه در كتاب ايمان كامل مدلّل گفته‌ايم . و نفس ناطقهء فلك محيط از بابت شمس ، ظلّ و پرتو علوم و قدرت را افاضه مىكند بر صورت نوعى فلكى خود و بدين سبب جرم فلكى كه بدن و آلت نفس مجرد فلكى است به سبب اتصاف و استكمال به اين پرتو كأنّه مدبّر عالم عنصرى بوده گاهى نفس ناطقهء « 1 » سماوى و گاهى طبيعت مدبّرهء عالم عنصرى مىنامند ، اما بالعرض و مجازا ، چه اجرام فلكى و كوكبى بالذات صانع و مدبّر نيست ، يعنى فصل منوّع او مقتضى اين نيست كه بالذات صانع باشد ، چنان‌كه فصل منوّع نفوس و عقول مقتضى است . و طبيعت مدبّرهء عالم كه حكما گويند همين جرم فلكى و قواى نفس فلك است ، نه اينكه جوهر مادى يا مجردى على حدهء ديگر است ، چنان‌كه بعضى گمان كرده‌اند ، چه اين خلاف برهان است . و بالجمله چون اجرام فلكى و كوكبى متّصف به اين نور و پرتو تدبيريهء فايضه گردد ، بعد از آن به سبب « 2 » اتصاف و استكمال به آن نور تدبيرى ، تأثيرات حكيمانه و مروّيانه در عالم عنصرى كند طبيعتا « 3 » تا آنكه روح غريزى و مادهء بدن يعنى منى يا بذر مهيّا گردد و نفس مثالى ، چنان‌كه گفتيم ، متعلّق به آن روح غريزى گردد . و چون نفس مثالى متعلّق گردد ، بعد از آن ظلّ و پرتو علوم تصويريهء خود را و ظلّ قوّت فعل خود را افاضه مىكند بر صورت نوعى روحى خود ، و آن روح به سبب اتصاف به آن نور تصويرى ، مسمّا به نفس مصوّره مىگردد مجازا . و چون تصوير عضو كبد و دماغ كند ، ظلّ و پرتو علوم فعليهء خود را و قوّت فعلى خود را افاضه مىكند بر صورت نوعى روحى حيوانى متكوّن در كبد ، و قوت انفعالى خود را افاضه مىكند بر روح حيوانى متكوّن در دماغ ، و آن روح به سبب اتصاف به آن نور تدبيرى مثالى و حسّاسى ، مسمّا به نفس غاذى و حسّاسى مىگردد مجازا . و روح انسانى متولّد در كبد و در دماغ انسانى به سبب اتصاف به نور تدبيرى نباتى و حسّاسى نفس انسانى ، چنان‌كه شيخ ابو على مسكويه در فوز أصغر گويد ، مسمّا به نفس غاذى و حسّاسى و تفكرى مىگردد مجازا . و لهذا حكما و اطبّا اين روح را طبيعت مدبّرهء بدن و گاهى نفس مصوّر و غاذى گويند مجازا . و به سبب اتصاف و استكمال به قوهء تفكرى كأنّه نفس مفكّره است ، چنان‌كه
هامش
( 1 ) . ( م ) : قطيعه . ( 2 ) . ( م ) : نسبت . ( 3 ) . ( م ) : كه طبيعيا .
احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 430 | عليقلى ابن قرچغاى خان