تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 293

مساهمون:

ص٢٩٣
كه اجزاى منفصل الذات بوده عين منفصل الذات باشد ، اما به حسب سنخ در شأنش باشد كه اجزاى منفصل الذات بوده عين كثرت و عين منفصل الذات باشد . و اين‌چنين چيزى نيست مگر وحدت كه مقابل كثرت است ، مقابلى كه شبيه به تقابل عدم و ملكه است لا غير ، چه موجودى ديگر نيست سواى وحدت و كثرت به معنى معروض موصوف به وحدت و كثرت ، و مقابل كثرت شبيه به تقابل عدم ملكه نيست سواى وحدت . پس بايد كه اجزاى كثرت وحدات باشد لا غير . و از وحدات نيز بايد كه وحداتى باشد كه از يك سنخ باشند نه از دو سنخ ، يعنى اگر معروض عدد ، مثلا انواع باشد ، بايد كه همگى حيوان باشند يا نبات ، نه واحدى از حيوان و واحدى از نبات . و على اىّ تقدير « 1 » يا جوهر باشد يا عرض . و على اىّ تقدير اصيلى باشد يا تضمنى . و على اىّ تقدير كلى باشد يا جزئى . و على اىّ تقدير مركبى باشد يا بسيطى . « 2 » و على اىّ تقدير ذهنى [ باشد ] يا خارجى ، نه واحدى از اين و واحدى از آن ، از آن جهت كه هر نوع از انواع عدد متحقق و متشخص نمىشود مگر به معروضش ، و محال است كه معروض نوع و شخصى عرض واحد ، امور مختلفه يا متضاده باشد ، چنان‌كه ظاهر است . و دليل بر اينكه وحدت واحد امر موجودى است عارض بر واحد نه امر عدمى ، اين كه شك نيست كه وحدت مقابل حقيقى كثرت و عدم است نه مقابل حقيقى كثير ، چنان كه واحد مقابل كثير است نه مقابل كثرت . و شك نيست كه تقابل وحدت ، تقابل سلب ، يعنى سلب كثرت نيست به سلب بسيط ، بلكه تقابل او شبيه تقابل عدم ملكه ، سلب كثرت است به سلب معدوله ، يعنى چيزى است كه مسلوب است از او كثرت ، الّا اينكه در شأنش هست كه به حسب سنخ ، كثرت گردد . و اين‌چنين چيزى البته بايد كه امر وجودى باشد نه عدمى صرف . و ايضا هرگاه كثرت كه عين عدد و منفصل الذات است موجود باشد ، محال است كه
هامش
( 1 ) . ( م ) : التقدير . ( چون ضبط اين كلمه در ساير سطور اين صفحه غلط بود ، لذا جهت خوددارى از تكرار تنها يك‌بار در زيرنويس ذكر گرديد ) . ( 2 ) . ( م ) : + و على اىّ التقدير مركبى باشد يا بسيطى .