حركت كذايى به جاى لفظ نفسانى ، شعورى اصطلاح كرديم تا « 1 » اين تشويشات لازم نيايد .
و براى حركتى كه ملايم ذات متحرّك « 2 » بود ، طبيعى اصطلاح كرديم تا حركت نموّى نيز داخل حركت طبيعى باشد .
و چون اين دانسته شد گوييم : حركت شعورى بر دو قسم است :
يكى ، ارادى و اختيارى و آن عبارت از حركتى است كه ما منه و ما إليه او متعيّن باشد به اراده و اختيار نفس به قصد اول و بالذات او ، چون حركت انسان و حيوان از جايى به جايى « 3 » معين به جهت قصد و غرض اوّل و بالذات .
دويم ، وجدى و اضطرارى و آن عبارت از حركتى است كه ما منه و ما إليه او متعيّن نباشد به اراده و اختيار او به قصد اوّل و بالذات ، بلكه ما منه و ما إليه او بىقصد اول و بىاراده و اختيار او باشد ، چون حركت دورى ابداعى فلك كه به حسب اجزا متحرك است در حدود بعد مسافت ، و ما منه و ما إليه و ما فيه آن اجزا ، نه به قصد اول و ارادهء اوست ، بلكه قصد اول و بالذات او و له به معشوق و ادراك لذّت ازلى و ابدى است از اتصال و وله به معشوقش ؛ و ثانيا و بالتبع لازم افتاده است آن و له و آن لذّت را حركت وجدى اجزاى او از ما منه مفروض معيّن إلى ما إليه مفروض معيّن ، مثلا از ما يحاذى طلوع شمس تا ما يحاذى طلوع ديگر متكررّا و متصلا ، ازلا و ابدا .
و حركت طبيعى بر دو قسم است : يكى [ از ] مركز به سوى محيط ؛ دويم از محيط به سوى مركز ، وقتى كه از مكان طبيعى بيرون آمده باشند .
شك و إزاله - اگر گويى كه حركت جسم منفّس فلكى و انسانى و حيوانى ، خصوصا حركت جسم فلك اقصى ، اگر مقتضاى ذات و ملايم او نيست كه از مشرق به مغرب بر توالى حركت كند ، پس حركت او بر توالى ، ترجيح بلا مرجح خواهد بود ، و هو محال . و اگر مقتضاى ذات اوست ، پس بايد كه حركت جسم فلكى طبيعى باشد نه ذى شعورى ، و چون طبيعى باشد ، قابل حركت قسرى به خلاف مقتضاى ذات نيز تواند بود ؛ و حال آنكه ثابت و مبرهن است كه حركت جسم فلكى [ طبيعى ] نيست و قابل قسرى نتواند بود ، هذا
هامش
( 1 ) . ( م ) : + ما .
( 2 ) . ( م ) : محرّك .
( 3 ) . ( م ) : جاى به جاى .