ضحك با انسان . و چون اين دانسته شد ، گوييم : نتواند بود كه لزوم جسم تعليمى شخصى خاص على الخصوص قياس به معروضش ، لزوم متكافئ باشد ، چنانكه ظاهر و بيّن است . و تنبيه بر اين مقدمهء بيّن بنفسه اينكه اگر متكافئ باشد ، لازم آيد كه معروض جسم تعليمى كه جوهر است در تصور محتاج باشد به جسم تعليمى كه عرض است متكافئا ، و هو محال . و نتواند بود كه غير متكافئ باشد ، از آن جهت كه لزوم تام غير متكافئ ميان لازمى كه محمول باشد بر ملزوم خود از دو حال بيرون نيست : يا لازم ماهيت ملزوم است ، يا لازم وجود او در خارج . نتواند بود كه لازم ماهيت باشد ، چه پيشتر در قوانين دانسته شد كه لوازم ماهيت محال است كه كمال اول يا كمال ثانى ماهيت ملزوم باشد بالذات و حال اينكه جسم تعليمى ، أقدم و أشرف كمالات ثانيهء موضوع و معروض خود است بالذات ، چنانكه ظاهر است . و ايضا پيشتر دانسته شد كه لازم ماهيت ، البته بايد كه ملزوم او كلى بما هو كلى باشد نه جزئى بما هو جزئى ، و ملزوم جسم تعليمى شخصى ، بما هو جزئى ملزوم است نه بما هو كلى . و ايضا عرض لازم ماهيت ، چنانكه ارسطو در منطق گويد ، عرضى است كه در حدّ او مأخوذ و متصور شود نوع معروضش يا جنس معروضش . و در حدّ جسم تعليمى كه كمّ يمكن أن يتوهّم فيه الأبعاد « 1 » المشتركة أو السطوح « 2 » المشتركة است به هيچ وجه جوهر لا ذى وضع ، مأخوذ و متصور نيست .
و نتواند بود كه لازم وجود ملزوم باشد ، از آن جهت كه اگر لازم وجود ملزوم باشد ، پس البته بايد كه ماهيت اين لازم به شرط غير ماهيت ملزوم ، عارض و محمول باشد نه از ماهيت ملزوم فقط . فحينئذ بايد كه به حسب استدعاى استعداد ملزوم ، عارض و لازم آن ملزوم باشد به شرط غير او . و چون چنين باشد ، پس اگر استعداد او مبدع است البته بايد كه جسم تعليمى او نيز مبدع باشد . و چون مبدع باشد ، محال است كه باطل و معدوم شود و الّا تخلّف معلول از علت تامهء ثابته لازم آيد . و اگر حادث باشد پس تواند بود كه مادّهء أولى ، معروض جسم تعليمى باشد ، و به حسب استعداد خاص ، ملزوم جسم تعليمى شخصى خاص باشد ، و به حسب استعداد خاص ديگر ملزوم جسم تعليمى شخصى
هامش
( 1 ) . ( م ) : ابعاد .
( 2 ) . ( م ) : سطوح .