فصل اوّل در شرح اسم أجلاى تصوّرات بديهيّه كه امر و هو و شىء است « 1 »
اول بايد دانسته شود كه نفس انسانى ما دامى كه متعلق « 2 » به بدن عنصرى و هيولانى و شاعر به شعور هيولانى و انفعالى است ، كنه هيچ شيئى « 3 » از اشيا را نمىتواند ديد ؛ و چون از عالم حسى و عقلى هيولانى و انفعالى منخلع شود ، آن وقت كنه اشيا را به چشم مثالى تواند ديد به قدر قوّت و شدّت نوريّت فطرى ، إلّا اينكه هرچند كه وجود خاص و ماهيت خاص اشيا را به كنه نمىتواند ديد اما به لوازم و آثار مختصهء او بانيّته « 4 » تواند ديد ، به حيثيتى كه او را جزئى حقيقى كرده ، ممتاز كند او را از جميع ماعداى او تفصيلا . پس نفس ما دامى كه متعلق به بدن عنصرى است هر چيزى كه از وجود خاص و ماهيت خاص و اجزاى ماهيت خاص اجمالا و تفصيلا ادراك مىكند ، فى الحقيقه وجهى از وجوه و لازمى از لوازم اوست ، نه حد حقيقى و كنه ذات و هويّت او ، حتى كنه فصول سافله و كنه جعل خاص و وجود خاص او كه جعل بسيط واجب است . بيانش اينكه : شك نيست كه فصول سافلهء انواع حقيقيه هريك امر بسيط محض ممتاز به نفس ذاتند از يكديگر ، نه به ما به الامتياز زايد بر ما به الاشتراك ذاتى و مع ذلك هريك به حسب جهات مختلفه ، مختلف الاحكامند ، يعنى به اين جهت كه هريك متحيّث به حيثيتىاند كه مخبر عنه و ممكن أن يشار « 5 » إليه خاصند اجمالا بالوجه ، ما صدق و منشأ انتزاع مفهوم شىء خاصّ حقيقىاند اجمالا و بالوجه . و به اين جهت كه همگى متحيث به حيثيتىاند كه مخبر عنه و ممكن أن يشار إليه عامند ، ما صدق و منشأ انتزاع مفهوم شيئيت عامند اجمالا و بالوجه ، و متصفند به اين صفت اعتبارى ذهنى متفاوتا بالأولى و غير الأولى . و به اين جهت كه هريك از يكديگر به نفس ذات بذاته ممتاز خاصند ، ما صدق و منشأ انتزاع مفهوم خاص ممتاز
هامش
( 1 ) . ( م ) : اوسخاست .
( 2 ) . ( م ) : تعلق .
( 3 ) . ( م ) : شىء .
( 4 ) . ( م ) : باسه ؟ ؟ ؟ .
( 5 ) . ( م ) : يشير . ( يكى از اغلاط متداول در اين متن « يشير » است كه بنا بر قاعده بايد « يشار » باشد . به جهت تكرار اين غلط از ذكر مكرر آن در زيرنويس خوددارى كرديم . )