موميائى انسان ، در ازمنهء سابقه به جهت حفظ جسد ميت از تعفن به مرّ و عسل و موميائى و قفر اليهود و امثال آن طلا مىنمودهاند و چون اكثر دخمههاى بلاد مغرب را آب بحر محيط گرفته ، هر چه از اجساد و اعضاى موتى را امواج بحر به ساحل رسانيده و مىرساند آن را جهال به جاى موميائى صرف نموده و مىنمايند و از رصد الاقاليم « بليناس » ظاهر مىشود كه حدّ معمورى طرف مغرب ، جزاير خالدات بوده و بالفعل سياهان مغرب است و چندين درجهء معموره در آب مغمور است .
« افريقى » در كتاب اعتماد نقل نموده كه موميائى دو قسم است : يكى از جبال و يكى از قبور موتى كه به جهت حفظ جسد بدن بر آن طلا مىكردهاند و آن ، غير اعضاى انسانى است ؛ اگر چه در جبر كسر نفعى مىكند ؛ ليكن شرب آن حرام و مورث كورى و فساد بدن و مضرّتهاى بىغايت است .
[ 5236 ]
موز :
معرَّب از اسم هندى است و به عربى طلح نامند . درخت او شبيه به نبات ذرت و مربع ساق و تا سه ذرع مىشود و برگش دراز و عريض و تا به قدر دو ذرع و ثمرش سبز و به قدر خيار كوچكى و نارس او را چيده در ميان كاه مىگذراند تا زرد و شيرين گردد و ثمرش تا هفتاد روز مىرسد و موقوف به زمانى و فصلى نيست و رطوبت ثمر او لزج و شيرين و مانند عسل است و در فلاحت ، مذكور است كه چون دانهء خرما را در قلقاس غرس نموده تسقيه كنند و سرگين اسب در محل غرس بريزند ، درخت موز مىشود .
او ، در گرمى معتدل و در دوّم ، تر و مسمِّن بدن و مرطب معده و مليّن سينه و بعد از هضم ، كثير الغذاء و مولد خون و محرِّك باه محرورين و جهت لاغرى گرده و سرفه و خشونت حلق و طلاى او با سركه و آب ليمو جهت كچلى و سعفه و جرب و حكّه و با آب تخم خربزه جهت كلف و نيكو كردن رخسار و خاكستر پوست او و پوست درخت آن جهت التيام زخمها و رفع نزف الدم و ضماد برگش جهت تحليل اورام ، نافع .
مولد رياح و سدد و ضعف هاضمه و مصلحش عسل و شكر و مربّاى زنجبيل است .
[ 5237 ]
مولوبزانا :
مراد ، سنگ سفيد كرده است .
[ 5238 ]
موقوطس :
به لغت عبرانى فطر است .
[ 5239 ]
موم :
اسم فارسى شمع است .
[ 5240 ]
موقد النار :
كبريت است .