جزء او را با شانزده جزء آب انارين و يك جزء عسل مخلوط نموده ، در شيشه كرده ، يك هفته در سرگين اسب دفن كنند ، به مراتب از خمر ، قوىتر و چون همين شراب را با شكر به قوام آورند جهت امراض باردهء صعب بىنظير است .
گويند قرنفل مضرّ گرده و امعاءاست و مصلحش صمغ و قدر شربتش تا يك مثقال و بدلش مثل او دارچينى و نصف او بسباسه است .
[ 4069 ]
قرنفل :
بستانى فرنجمشك است .
[ 4070 ]
قرفه :
اسم جنس پوست هر درخت و چوب آن است و مراد اطبّا ، پوست درخت خاصى است قسمى از آن خوشبو و سطبر و سياه ، مانند رنگ قرنفل و در بوى ، شبيه به آن و او را قرفة القرنفل به اين سبب نامند و قسمى مايل به سرخى و در سطبرى كمتر از قرفة القرنفل و شيرين تر از آن و در بوى ، شبيه به دارچينى است و قرفة الدارچينى گويند .
و نزد بعضى پوست درخت دارچينى است و جمعى غير آن دانستهاند و قسمى مخطط به خطوط و قسمى سفيد و زود شكن مىباشد و بهترين اقسام ، قرفة القرنفل است و « بولس » گويد در افعال ، ضعيفتر از دارچينى است و جمعى آن را قوىتر از دارچينى دانستهاند و قرفة القرنفل ، در مزاج و افعال ، مشابه قرنفل و از آن ضعيفتر است .
در آخرِ دوّم ، گرم و خشك و مقوّى اعضاى باطنى و در تقويت معده و جگر سرد ، قوىتر از دارچينى وجهت فالج و لقوه و صرع و امراض عصب و درد مفاصل ، نافع و ضماد او با سركه ، رافع جرب وقوبا و شربتش تا دو درهم است و بدلش سليخه است .
[ 4071 ]
قرنفليه :
به لغت مغربى ، گياهى است برگش شبيه به برگ لبلاب و برگ بنفشه و از آن كوچكتر و ساقش به قدر ذرعى و با شعبهها و با خشونت و گلش بنفش مايل به سفيدى و در بوى شبيه به قرنفل و بيخش مانند خربق سياه و در بوى شبيه به دارچينى و در مواضع نمناك و سايهها و اكثر با درونج مىرويد .
در دوّم ، گرم و خشك و محلّل رياح و مغص و رافع صرع و بوييدن آن جهت زكام و آب طبيخ او جهت عسر النفس و سرفهء رطوبى و عسر البول و جلوس در طبيخ آن و جهت احتباس حيض و ضماد برگ او جهت صرع و ورم ريحى و رطوبى چشم و ابتداى غرب و ورم پستان و رفع انجماد شير آن ، مفيد و خوردن بيخ او جهت احتباس حيض و اخراج جنين و با شراب جهت گزيدن هوامّ و ضماد مطبوخ او در آب جهت كوفتگى اعضاء ، مفيد و روغنى كه در او جوشانيده باشند جهت لرز و كزاز ، نافع .