رافع عسر بول و خون او جهت قلع ثآليل و مسامير ، مجرب و سرگين او و سر او كه سوخته باشند با سركه جهت رويانيدن موى داء الثعلب و شرب سرگين او مسهل اخلاط غليظه و با كندر ، مخرج سنگ گرده و مثانه و شياف آن ، به غايت مليّن طبع و رافع عسر بول .
قدر شربتش نيم درهم است و بخور او باعث گريختن موشان و بول او رافع سياهى كتابت و چون بر زخم پلنگ بول كند ، باعث هلاك زخمدار گردد و مكرر به تجربه رسيده است ؛ لهذا در ولايت دار المرز به جهت زخمى پلنگ ، در ميان آبها مكان خوابگاه ترتيب مىدهند كه موش عبور نتواند نمود و او در اين امر ، بسيار حريص است .
[ 3840 ]
فارة البيش :
بيش موشان است و مذكور شد .
[ 3841 ]
فاشرا :
لغت سريانى است و به فارسى هزارجشان و در تنكابن و طبرستان ، الاملك نامند . نباتش شبيه به تاك انگور و خاردار و برگش با ملاست و مايل به تدوير و بر مجاور خود مىپيچد و ثمرش به قدر نخودى و سرخ و براق و خوشه دار و در زمستان ثمرش بىبرگ مىماند .
در آخرِ دوّم ، گرم و خشك و بيخش گرمتر از ثمر و برگ و با حدّت و جالى و ملطّف و محلّل و ترياق سموم هوامّ و قاتل جنين و مخرج آن و مدرّ فضلات ، خصوصاً شير و مفتّت حصاة و جهت ورم سپرز ، خصوصاً با سركه ، مجرب دانستهاند و جهت صرع و نسيان و سدر و فالج و با عسل جهت سرفهء كهنه و شدخ عضل و درد معده و پهلو و رياح معده و امعاء و با ماء العسل ، مسهل بلغم و قدر شربتش يك مثقال و آب او كه در بهار درخت او را زخم كرده بگيرند ، مسهل و مقىء قوى و قدر شربتش يك مثقال و از برگ و ثمرش دو درهم و ضماد بيخ او جهت سپرز و با سركه جهت جرب و تقشر جلد و كلف و ثآليل و بثور لبنيه و آثار سياهى و گشودن دمل و مستحكم نمودن عضو شكسته ، نافع و روغنى كه در او بيخ او را جوشانيده باشند جهت جميع دردهاى بارده و بواسير و حصف و رفع چرك زخمها و تحليل صلابات و با كرسنه جهت ازالهء آثار جلد ، مفيد و جلوس در طبيخ او جهت پاك كردن رحم و اخراج جنين ، مؤثر .
گويند اكثار بيخ فاشرا و ثمرش مضرّ سر است و مورث اختلاط ذهن و مصلحش بعد از قى كردن خوردن ربوب است .
ثمر او در افعال ، قريب به بيخ او و ضمادش سترندهء موى و خوردن ساقههاى تازهء او