و جنون و تعليق او جهت رفع فزع اطفال و سعوط روغن ثمر او جهت صرع ، مفيد و داشتن صليبى او با خود كه در پارچهء زرد بسته باشند و حائض مس او نكرده باشد و به شروط مذكوره قطع كرده باشند جهت عسر ولادت و رفع سحر و هيبت در نظرها مجرب دانستهاند و گويند در خانهاى كه آن باشد ، جن و جانوران گزنده داخل نمىشوند و چون قمر ، نظر به تثليث به زهره داشته باشد در زير سر دو خصم گذارند موجب الفت دايمى ايشان گردد .
[ 3835 ]
فاظ :
مجهول الماهية است و رازى گويد دوائى است كه از تركستان آرند .
جهت رفع سمومات ، خصوصاً شوكران ، نافع است .
[ 3836 ]
فادخ :
به خاى معجمه ، به لغت هندى اسم بندق هندى است و مؤلف « اختيارات » ، اشتباه به نوعى از حجر السم كرده ، گويد سنگى زرد و مايل به سفيدى و بعضى مايل به سبزى و به رنگهاى ديگر است ، كه چون بر روى سنگ با زرد چوبه بسايند به رنگ پسته شود و در آتش نمىسوزد .
[ 3837 ]
فادزهر :
معرَّب از پادزهر است و آن ، عبارت است از چيزى كه حفظ روح حيوانى از ضرر زهرها كند و مراد از مطلق او ، پادزهر معدنى است و مؤلف « اختيارات » ، منحصر در حجر التيس و حجر الحية دانسته و خلاف جمهور است .
[ 3838 ]
فاغره :
به فارسى فاخره و كبابهء دهن شكافته نامند و آن ، بزرگتر از كبابه و به قدر نخودى و تا به نصف ، شكافته و در جوف او دانهء كوچكى مدور و سياه و براق و با عطريت و از هند و بلاد سودان آرند .
در اولِ دوّم ، گرم و در آخرِ آن ، خشك و با قوت محلله و بسيار قابض و مقوّى معده و هاضمه و جگر و مفتّح سدد و منقّى اخلاط بلغمى و سوداوى و جهت اسهال مزمن و جنون و رياح غليظه و امراض بارده دماغى و احشاء ، نافع و لخلخه و بوييدن او جهت تقويت دماغ و دل مفيد است .
مصدع محرور و مصلحش كافور و نيلوفر و روغن بادام و گلاب و شربتش تا دو درهم است .
[ 3839 ]
فار :
به فارسى موش و به تركى سيچان نامند .
در سوم ، گرم و خشك و خوردن او مورث نسيان و اخلاق ذميمه و زردى و ضماد شق كردهء او جاذب پيكان و خار از بدن و رافع سمّ عقرب و محلّل خنازير و جلوس در طبيخ او