قدر شربتش تا پنج درهم است و استعمال زياده نيز جايز است .
[ 1806 ]
حسل :
به كسر اوّل و سكون ثانى ، اسم بچه سوسمار است .
[ 1807 ]
حسكه :
به لغت مصر بستيباج است .
[ 1808 ]
حسن لبه :
اسم فارسى حصى لبان است .
[ 1809 ]
حسن يوسف :
اسم فارسى حاشيش است .
[ 1810 ]
حشيشة الزجاج :
گياهى است كه در شوره زار و محوطهها مىرويد ، شاخههاى او باريك و مايل به سرخى و برگش خشن و مزغب و بر شاخههاى او چيزى شبيه به تخم به قدر برنج و خشن و بسيار تلخ و بر جامه مىچسبد .
در دوّم ، سرد تر و محلّل اورام و رادع و مفتِّح سدّه و جالى و قابض و چرك زجاج را بالكلية زايل مىكند و از اين جهت به اين اسم مسمى است و زايل كنندهء بواسير و دو اوقيه عصارهء او با شكر و عسل جهت سرفهء كهنه بسيار مؤثر و ضماد عصارهء او جهت اورام حارّه و با سفيداب جهت جمره و نمله و با قيروطى و روغن حنا و با پيه بز جهت نقرس و ماليدن برگ او جهت قوبا و غرغرهء او جهت ورم لوزتين و با روغن گل جهت درد گوش ، مفيد .
مضر سر مصلحش نبات و خشخاش و قدر شربتش تا دو درهم است .
[ 1811 ]
حشيشه :
اسم اصطلاحى قنّب است .
[ 1812 ]
حشيشة الداخس :
گياهى است منبتش سنگلاخ و برگش شبيه به برگ عدس و از آن بزرگتر .
در آخرِ دوّم ، گرم و خشك و محلّل و لطيف و ضماد او جهت داخس و قروح شهديه ، نافع است .
[ 1813 ]
حشيشة العلق :
« امين الدوله » گويد كه : او را در گيلان ، خنش نامند و از جملهء پودنه است و در مازندران ، اوجى گويند . و آن ، شبيه به سوسنبر است و مايل به سياهى و خوشبو است .
بالخاصية ، اخراج زلوى در حلق مانده نمايد و در ساير افعال ، قوىتر از اقسام فودنج است .
[ 1814 ]
حشيشة العقرب :
صامريوما است و به لغت حجاز وبولامونيون است .
[ 1815 ]
حشيشة الكلب :
فراسيون است .