تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التجارب ( طبع قديم ) — صفحة 7

مساهمون:

ص٧
هضم چهارم كه در اعضا حاصلست بعضى بتحليل رود بطريق بخار و بعضى به عرق چرك از راه مسام تن برآيد و بعضى مائى بود كه وز خون جدا گشته رجوع قهقرى بعروق جگر بازآيد و از انجا هم بكليه منجذب گردد و بمثانه رود و بول شود و بعضى از منفذ گوش و بينى بچرك و غيره پديد آيد و بعضى غذاى ناخن و موى گردد و بعضى مادهء منى گردد بعنوان طبخى نيكو و بادعيهء آن منجذب گردد و بعضى شير شود و به راه پستان به بالا آيد و بعضى حيض شود و از راه رحم مندفع گردد و بعضى در اعضا محتبس شود و بآماس ظاهر گردد و بدانكه ازين اخلاط بعضى طبيعى بود كه طبيعت با آن بر حال لائق خويش بماند و بعضى ناطبيعى بود كه طبيعت با آن از لائق حال خود بگردد و امّا خون طبيعى بطبع گرم و تر بود و در رقت و غلظ قوام معتدل باشد و شيرين و خوشبوى و سرخ بود و ليكن آنچه درآورده و جگر باشد سخت سرخ بود و آنچه در دل و شرائين باشد سرخ درخشان و تنگ قوام بود نسبت به خون كبدى و گرم‌تر بود بزيادت حرارت دل و خون طبيعى از غذاى قريب باعتدال بيشتر خرد و منفعت وى آنست كه بدن غذاى تمام يعنى بدل ما يتحلل اغلب از وى گيرد و از ان پرورش و نمود و زينت يابد و اكثر بر ان رفته‌اند كه جوهر روح از وى خيزد و اندر شبان و سن پيرى تن را گرم دارد و بحرارت قوتهاى طبيعى و حيوانى را يارى دهد و بجوهر خود پوست و لون را با رونق و از جهت اين منافع بزرگ افضل اخلاط باشد و تولد خون در بهار و در سالهاى كودكى و از پس شاديها و حركتهاى معتدل و غذاهاى گرم و تر حيوانى بيشتر آيد و خون ناطبيعى كه اين منافع نرساند و در اوصاف مذكوره مختلف باشد خواه در جمله و خواه در بعضى دوگونه بود يكى آنكه مزاج آن به خود متغير شود چنانچه گرم و تر و يا سرد و تر از آنچه بايد شود و يا تعضنى پذيرد ديگر آنكه بمخالطت و خلطى فاسد متغير شود چنانچه گرم و تر يا سرد و تر و اين مخالطه مفسد گاهى بعضى هم از دم متعفن باشد و بدبوى و لون و مزه بدان گواهى دهند و گاهى صفراى فزونى دهد و تلخ طعم باشد با شورى ورقة قوام و روشنى لون بدان گواهى دهد و گاهى سوداى فزونى دهد و ترشى طعم و سياهى لون و غلظت قوام بدان گواهى دهند و گاهى بلغم فزونى بود قلت طعم و لون بدان گواهى دهد و باشد كه شورتر و غليظتر از جمله باشد اگر حرارت قوى با اين بلغم بوده باشد و اگر حرارت ضعيف بود ترش بوى بود و بوى ترشى دهد اما بلغم طبيعى بطعم و بطبع‌تر بود و بهر دو معنى ترى يعنى بلَّة و سهولت قبول اشكال و ترك آن و سرد بود قياس با گرمى خون و صفرا و اما قياس با بدان اندكى مائل بسردى باشد و بلون سپيدى و بطعم مائل بحلاوت و به قوام قريب به خون معتدل بود زيرا كه خونى باشد تمام ناگوارنده و بلغم را مفرغى و خزانه خاص چنانچه جهت صفراى زهره و جهت سوداى سپرز واقع است نباشد بلكه همچو خون در همه عروق تن پراكنده بود و تولد وى