و آنچه از زخم حيوانى سمى باشد اول به زالو افكندن و محجمه نهادن و اشباه آن خون مسموم آن را جذب بايد كردن ، آنگاه به مرهمهاى ترياقى آن را به صلاح آوردن و جدوار در مرهم پخته عظيم نافع آيد .
و آنچه خون بسيار از آن رود اول تميز بايد كردن كه خون از شريان است يا از عروق . اگر از شريان است اهتمام تمام بايد نمودن در حفظ قوت و احداث خون صالح به دل تا چندان مهلت بايد كه زخم را اصلاح كند و گوشت تازه كه به خمير گرفته باشد اندر اين باب قوى است و بر بالاى آن فادزهر حيوانى در دوغ ساييده بسى مناسب و جامع النفع است و در بحث خطاهاى فصد لختى از تدبير نزف الدم مذكور شد .
اما قانون كلى اندر اين باب آن است كه اولا ميل خون را از جانب جراحت كم سازند و اين به چند نوع ميسر گردد :
يكى آنكه عضو مجروح را افراشتهتر دارند .
ديگرى آنكه اطراف جراحت را بدانچه ممكن باشد ببندند تا ممر تنگ گردد .
ديگرى آنكه چيزهاى مخدر و فسردهكننده مثل يخ و برف و قوابض سرد كرده بر حوالى جراحت نهند تا موادى كه مايلند بفسراند و از حركت بازدارد .
ديگرى آنكه بر اعضاى ديگر مناسب آن با مقابل محجمه آتش برنهند و با سدى محكم كنند تا مواد بدان جا ميل كند .
ديگرى آنكه صاحب را اندر هواى سرد نشانيدن و چيزهاى خنك و قابض و منجمد خون به دو خورانند و آسايش و قرار فرمايند . و چون اين مطلوب لختى حاصل شود آنگاه جراحت را اصلاح كنند و آنچنان بود كه اگر به بستن زخم و قوابض و لازوقها و چيزهاى خنك و محكمكننده و مغربات بر آن نهادن خون باز مىايستد فبها و نعم .
و اگر بدينها هم نمىايستد سرهاى رگ و سرهاى شريانها ببايد پيدا كردن و به ريسمان كتان يا قز بستن و يا داغ كردن و بعد از آن زخم را رويانيدن تا دهن آنها را محكم سازد و به آهن داغ ژرف بايد كردن تا خشك ريشه غليظ پيدا كند و تا افتادن آن گوشت بر گرد آن روييده باشد و مجال آن نشود كه از افتادن خشك ريشه باز خون روانه شود .
بيان حوابس از مغربات و رويانندهها و خشككننده ها : جص مغسول ، علك البطم مطبوخ ، نشاسته گندمى گرد آسيا ، صمغ عربى ، كندر ، ريتانج ، كتيراى محرق ، عصاره زبل خر ، مويز بىدانه كوفته ، شبت سوخته ، كاغذ سوخته ، مهبل و آرد پوسيده درخت بيد ، سفال نوسوده ، نسج عنكبوت ، ضفدع كشته ، صبر ، دم الاخوين ، انزروت دوشاء ، سپيده خايه مرغ ، سوخته پشم خرگوش ، پشم شوخكن زير دنبه سنگ زخم سفيداج ، ارزيز و زجاجى زعفران الحديد ، قلقطار ، استخوان سوخته ، صدف سوخته اسفنج اندر خمر يا زفت آغشته آنگاه سوختن جو بريان كرده مازوى اندر روغن سوخته و اللّه اعلم .
بيرون رفتن سر استخوانها از محل خودش
آنچه از موضع مقرر بيرون رود و از وضع طبيعى بسيار دور باشد ، آن را خلع گويند .
و آنچه از وضع طبيعى سخت دور نباشد ، آن را وثى خوانند و زوال المفصل نيز نامند .
و اين هر دو قسم را از همديگر به قصور افعال طبيعى و به لمس و به بصر باز توان شناختن ، چه در خلع مفصل هيچ حركت نكند و برآمدن يك جانب مفصل و فرورفتن جانب ديگر بسيار بود .